Sunday, June 21, 2009
Friday, September 12, 2008
امروز یازده سپتامبر ، هفت ساله شد
یا عماد من لا عماد له

ساعت هشت و چهل و شش دقیقه بامداد سه شنبه یازده سپتامبر سال 2001 یک فروند هواپیمای بوئینگ 767 متعلق به شرکت هوایی آمریکن ایرلاین با 81 مسافر و 91 هزار لیتر سوخت به برج شمالی مرکزتجارت جهانی نیویورک اصابت می کند . شانزده دقیقه بعد در ساعت نه و دو دقیقه هواپیمای دیگری با 56 مسافر به برج جنوبی می خورد ...... و قصه آغاز می شود . در يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ رهگذاران محله مانهاتان در نيويورک شاهد صحنه ای بودند که ابتدا گمان رفت محل فيلمبرداری يک فيلم هاليوودی باشد ، ولی آغازگر دورانی شد که آمريکا آن را جنگ عليه تروريسم نام نهاد و اکنون کشوری در جهان نيست که به نوعی تحت تاثير آن قرار نگرفته باشد . دوستان ؛ امروز واقعه یازدهم سپتامبر ، هفت ساله می شود . برای جشن تولد این واقعه ، خیلی ها دعوتند ؛ کیک بزرگی تدارک دیده شده ؛ با خامه ای به رنگ خون . شیطان میزبانی می کند . همه کسانی که گمان می کنند کسی جز آن ها سهمی از حق در کف ندارد ، مهمان عالی مقام این ضیافتند ؛ بزرگترینشان قابیل ... کسی بیرون از این مهمانی آرام نجوا می کند : "آی آدم ها! ابلیس را سرافراز کرده اید"؛ این صدا ، شاید صدای فرشته ای از سرزمین هابیلیان باشد ..... . سعدی قرن ها پیش چه زیبا فرموده : زره بده مرد سپاهی را تا سر بنهد / وگرش زر ندهی سر بنهد در عالم .... .. .

ساعت هشت و چهل و شش دقیقه بامداد سه شنبه یازده سپتامبر سال 2001 یک فروند هواپیمای بوئینگ 767 متعلق به شرکت هوایی آمریکن ایرلاین با 81 مسافر و 91 هزار لیتر سوخت به برج شمالی مرکزتجارت جهانی نیویورک اصابت می کند . شانزده دقیقه بعد در ساعت نه و دو دقیقه هواپیمای دیگری با 56 مسافر به برج جنوبی می خورد ...... و قصه آغاز می شود . در يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ رهگذاران محله مانهاتان در نيويورک شاهد صحنه ای بودند که ابتدا گمان رفت محل فيلمبرداری يک فيلم هاليوودی باشد ، ولی آغازگر دورانی شد که آمريکا آن را جنگ عليه تروريسم نام نهاد و اکنون کشوری در جهان نيست که به نوعی تحت تاثير آن قرار نگرفته باشد . دوستان ؛ امروز واقعه یازدهم سپتامبر ، هفت ساله می شود . برای جشن تولد این واقعه ، خیلی ها دعوتند ؛ کیک بزرگی تدارک دیده شده ؛ با خامه ای به رنگ خون . شیطان میزبانی می کند . همه کسانی که گمان می کنند کسی جز آن ها سهمی از حق در کف ندارد ، مهمان عالی مقام این ضیافتند ؛ بزرگترینشان قابیل ... کسی بیرون از این مهمانی آرام نجوا می کند : "آی آدم ها! ابلیس را سرافراز کرده اید"؛ این صدا ، شاید صدای فرشته ای از سرزمین هابیلیان باشد ..... . سعدی قرن ها پیش چه زیبا فرموده : زره بده مرد سپاهی را تا سر بنهد / وگرش زر ندهی سر بنهد در عالم .... .. .
Wednesday, August 27, 2008
فرازی از دعای افتتاح ماه مبارک و فرخنده رمضان
کلمه الله هی العلیا
یا عمادمن لا عماد له

خدایا ؛ عادت غریبی داری ، بی حساب و پیشاپیش می بخشی
الهی من با قلبی مطمئن و آرام ، تو را خواندم و تنها از روی انس و علاقه و نه از روی ترس حاجاتم را از تو خواستم ... . و تازه ، برایت ناز کردم که رو به سوی تو آورده ام . جوری که حتی وقتی خواسته ام ، دیرتر اجابت می شد ، از روی جهل تو را ملامت می کردم ؛ غافل از آنکه شاید دیرتر برآورده شدن خواسته هایم برایم بهتر باشد ؛ چه آنکه تو بر عاقبت هر چیز دانایی .
خدایا ، هرگز مولایی کریم ندیدم که صبورتر و بردبارتر از تو بر بنده پستی چون من باشد . الهی ، رفتار من با تو ، چنان است که انگار بر گردنت حق نعمت دارم . تو مرا صدا می زنی و من از تو روی می گردانم . تو بر من مهر می ورزی و من با تو نامهربانی می کنم . تو با من طرح دوستی می ریزی و من رد می کنم ... . اما این رفتار ناشایست ، تو را از لطف و رحمت به من باز نمی دارد و مانع تفضل و عطایت نمی شود . الهی ، بنده نادانت را ببخش و با همان فضل و احسان همیشگی ات او را دریاب که تو بخشنده ای و کریم .
با سپاس
سیدعمادالدین قرشی
یا عمادمن لا عماد له

خدایا ؛ عادت غریبی داری ، بی حساب و پیشاپیش می بخشی
الهی من با قلبی مطمئن و آرام ، تو را خواندم و تنها از روی انس و علاقه و نه از روی ترس حاجاتم را از تو خواستم ... . و تازه ، برایت ناز کردم که رو به سوی تو آورده ام . جوری که حتی وقتی خواسته ام ، دیرتر اجابت می شد ، از روی جهل تو را ملامت می کردم ؛ غافل از آنکه شاید دیرتر برآورده شدن خواسته هایم برایم بهتر باشد ؛ چه آنکه تو بر عاقبت هر چیز دانایی .
خدایا ، هرگز مولایی کریم ندیدم که صبورتر و بردبارتر از تو بر بنده پستی چون من باشد . الهی ، رفتار من با تو ، چنان است که انگار بر گردنت حق نعمت دارم . تو مرا صدا می زنی و من از تو روی می گردانم . تو بر من مهر می ورزی و من با تو نامهربانی می کنم . تو با من طرح دوستی می ریزی و من رد می کنم ... . اما این رفتار ناشایست ، تو را از لطف و رحمت به من باز نمی دارد و مانع تفضل و عطایت نمی شود . الهی ، بنده نادانت را ببخش و با همان فضل و احسان همیشگی ات او را دریاب که تو بخشنده ای و کریم .
با سپاس
سیدعمادالدین قرشی
Tuesday, August 26, 2008
برادر زاده ام محمدصدرا
یا عماد من لا عماد له
چند شب پیش که ایده نوشتن این پست به ذهنم رسید ، نمی دانستم چطور باید شروع کنم . تاکنون مطالب مناسبتی زیادی نوشتم ولی در رابطه با کودک تخصصی ندارم . البته عزیزان ، این اجازه را به بنده می دهند تا حداقل برای یکبار از انگشتانم در برود و مطلبی بنویسم . یگانه برادرزاده نازنینم جناب سیدمحمد صدرا قرشی که خاطرش کلی برایم عزیز و دلنشین است و شما تصویرش را در پایان این مقدمه ملاحظه می فرمائید . این روزها در آستانه یکسالگی قرار گرفته است . بنابراین این پست هدیه کوچکی از طرف تنها عمویش است به خود خوبش ، پدر و مادر نازنینش و بستگان مهربانش ... امیدوارم این سید کوچک به همراه تمامی کودکان نیکو سرشت جهان روزهایی پر از تجربه خوشایند را سپری کنند و صد البته در تجربه کردن عجول نباشند که عجله کار شایسته ای نیست ....... .

اگه تو دستت رو بدی تو دستم ..... برات می میرم
سیدمحمدصدرا جانم ؛ سلام ؛ تولدت مبارک ، هزار سال به امسالت !!!
وقتی به این فکر می کنم که این هفته ها چقدر تلاش می کنی که راه بروی و کم و بیش در این کار به تبحری دست پیدا کردی و انگار داری مثل رابینسون کروزوئه برای خودت زندگی می کنی و دست به اکتشاف دنیا می زنی به این نتیجه و اعتقاد می رسم که کار تو در خانواده از همه ما بیشتر است و سرت از همه شلوغ تر است . این روزها با پشتکار تمام ، سرت را بالا می آوری ، لپ هایت گل می اندازد ، پاهایت را متمرکز می کنی و به ترتیبی که فقط خودت از آن سر در می آوری آنها را بلند می کنی و بعد از برداشتن اولین قدم ها با فریادی این پیروزی را چشن می گیری . یادش به خیر وقتی 6 یا 7 ماهه بودی خوابیده از رو به پشت می چرخیدی و بعد از پشت به رو ولی حالا دیگر چه فرقی می کنی ، هر دوی این ها برایت مثل آب خوردن شده .... . حالا داری به آدم ها وموجودات دور و برت نگاه می کنی و سعی می کنی صدایشان را بهتر بشنوی و بهتر ضبط کنی ، صدای بابا ، مامان ، بابا ، مامان بزرگ هایت ، عمو ، دایی ، عمه و خاله ات را چشم بسته تشخیص می دهی . احساس می کنم که هر صدایی برایت ارزش خاصی دارد . البته خودت هم گاهی چیزهایی می گویی که ما همگی کلی ذوق می کنیم . انگار هر صدایی برایت به یک دردی می خورد . این قضیه بازی هایی مثل " گردونه رو بچرخون " ، " اشیا کو؟!! " ، " کلاغ پر " ، " پایکوبی " هم که برایت بهترین و جذاب ترین بازی هاست ... و صد البته این برنامه سحر خیزی و خواب صبحگاهی ات . عزیزم ، تجربه های این روزهایت و یاد گرفتن هر چیز تازه ای از طرف تو هم غرور آفرین است و هم باعث افتخار همگی ما شده و البته خطراتی را هم در کمینت نشانده ، باور نمی کنی ؟!! حتما نمی کنی ، چون اگر به این حرف من اعتقاد داشتی هر شی گرد و نقلی را به دهانت زیباو دندان های ملوست نزدیک نمی کردی ، آن هم به خاطر یک مهارت جدید و ناقابل ، ولی در بین تمام مهارت هایی که یاد گرفته ای ، مهارت شناسایی عمق تو برایم بسیار ستودنی است و جالب ، اینکه از انگشت سبابه و شست ات با هم استفاده می کنی و به نسبت سن خودت فاصله بین اشیا را حدس می زنی .
عزیزم یکسال پیش آمدیم بیمارستان میلاد و تو را دسته جمعی آوردیم خانه ، قرار بود قبل از شهریور برج میلاد را افتتاح کنند ، البته هنوز این اتفاق نیفتاده ، امیدوارم در جشن تولد دو سالگی ات این مهم اتفاق بیفتد و با هم بازدیدی از آنجا داشته باشیم . به خودت ، پدر و مادر گلت و بستگان وآشنایان عزیزت تولدت را از صمیم قلب تبریک می گویم و به یاد آن غزل معروف سعدی عزیز به رشته سخنم پایان می دهم . می فرماید :
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند / کارام جان و انس دل و نور دیدهاند
لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز / پیراهنی که بر قد ایشان بریدهاند
آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیر / شیرین لبان نه شیر که شکر مزیدهاند
آب حیات در لب اینان به ظن من / کز لولههای چشمه کوثر مکیدهاند
این لطف بین که با گل آدم سرشتهاند / وین روح بین که در تن آدم دمیدهاند
بر خاک ره نشستن سعدی عجب مدار / مردان چه جای خاک که بر خون طپیدهاند
با سپاس
عموی عزیزت ،عمادالدین
28/5/1387
چند شب پیش که ایده نوشتن این پست به ذهنم رسید ، نمی دانستم چطور باید شروع کنم . تاکنون مطالب مناسبتی زیادی نوشتم ولی در رابطه با کودک تخصصی ندارم . البته عزیزان ، این اجازه را به بنده می دهند تا حداقل برای یکبار از انگشتانم در برود و مطلبی بنویسم . یگانه برادرزاده نازنینم جناب سیدمحمد صدرا قرشی که خاطرش کلی برایم عزیز و دلنشین است و شما تصویرش را در پایان این مقدمه ملاحظه می فرمائید . این روزها در آستانه یکسالگی قرار گرفته است . بنابراین این پست هدیه کوچکی از طرف تنها عمویش است به خود خوبش ، پدر و مادر نازنینش و بستگان مهربانش ... امیدوارم این سید کوچک به همراه تمامی کودکان نیکو سرشت جهان روزهایی پر از تجربه خوشایند را سپری کنند و صد البته در تجربه کردن عجول نباشند که عجله کار شایسته ای نیست ....... .

اگه تو دستت رو بدی تو دستم ..... برات می میرم
سیدمحمدصدرا جانم ؛ سلام ؛ تولدت مبارک ، هزار سال به امسالت !!!
وقتی به این فکر می کنم که این هفته ها چقدر تلاش می کنی که راه بروی و کم و بیش در این کار به تبحری دست پیدا کردی و انگار داری مثل رابینسون کروزوئه برای خودت زندگی می کنی و دست به اکتشاف دنیا می زنی به این نتیجه و اعتقاد می رسم که کار تو در خانواده از همه ما بیشتر است و سرت از همه شلوغ تر است . این روزها با پشتکار تمام ، سرت را بالا می آوری ، لپ هایت گل می اندازد ، پاهایت را متمرکز می کنی و به ترتیبی که فقط خودت از آن سر در می آوری آنها را بلند می کنی و بعد از برداشتن اولین قدم ها با فریادی این پیروزی را چشن می گیری . یادش به خیر وقتی 6 یا 7 ماهه بودی خوابیده از رو به پشت می چرخیدی و بعد از پشت به رو ولی حالا دیگر چه فرقی می کنی ، هر دوی این ها برایت مثل آب خوردن شده .... . حالا داری به آدم ها وموجودات دور و برت نگاه می کنی و سعی می کنی صدایشان را بهتر بشنوی و بهتر ضبط کنی ، صدای بابا ، مامان ، بابا ، مامان بزرگ هایت ، عمو ، دایی ، عمه و خاله ات را چشم بسته تشخیص می دهی . احساس می کنم که هر صدایی برایت ارزش خاصی دارد . البته خودت هم گاهی چیزهایی می گویی که ما همگی کلی ذوق می کنیم . انگار هر صدایی برایت به یک دردی می خورد . این قضیه بازی هایی مثل " گردونه رو بچرخون " ، " اشیا کو؟!! " ، " کلاغ پر " ، " پایکوبی " هم که برایت بهترین و جذاب ترین بازی هاست ... و صد البته این برنامه سحر خیزی و خواب صبحگاهی ات . عزیزم ، تجربه های این روزهایت و یاد گرفتن هر چیز تازه ای از طرف تو هم غرور آفرین است و هم باعث افتخار همگی ما شده و البته خطراتی را هم در کمینت نشانده ، باور نمی کنی ؟!! حتما نمی کنی ، چون اگر به این حرف من اعتقاد داشتی هر شی گرد و نقلی را به دهانت زیباو دندان های ملوست نزدیک نمی کردی ، آن هم به خاطر یک مهارت جدید و ناقابل ، ولی در بین تمام مهارت هایی که یاد گرفته ای ، مهارت شناسایی عمق تو برایم بسیار ستودنی است و جالب ، اینکه از انگشت سبابه و شست ات با هم استفاده می کنی و به نسبت سن خودت فاصله بین اشیا را حدس می زنی .
عزیزم یکسال پیش آمدیم بیمارستان میلاد و تو را دسته جمعی آوردیم خانه ، قرار بود قبل از شهریور برج میلاد را افتتاح کنند ، البته هنوز این اتفاق نیفتاده ، امیدوارم در جشن تولد دو سالگی ات این مهم اتفاق بیفتد و با هم بازدیدی از آنجا داشته باشیم . به خودت ، پدر و مادر گلت و بستگان وآشنایان عزیزت تولدت را از صمیم قلب تبریک می گویم و به یاد آن غزل معروف سعدی عزیز به رشته سخنم پایان می دهم . می فرماید :
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند / کارام جان و انس دل و نور دیدهاند
لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز / پیراهنی که بر قد ایشان بریدهاند
آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیر / شیرین لبان نه شیر که شکر مزیدهاند
آب حیات در لب اینان به ظن من / کز لولههای چشمه کوثر مکیدهاند
این لطف بین که با گل آدم سرشتهاند / وین روح بین که در تن آدم دمیدهاند
بر خاک ره نشستن سعدی عجب مدار / مردان چه جای خاک که بر خون طپیدهاند
با سپاس
عموی عزیزت ،عمادالدین
28/5/1387
Labels: برادر زاده ام محمد صدرا
Saturday, March 31, 2007
فاخته
يا عماد من لا عماد له
به ساعت نگاه مى كنم. عقربه كوچك هشت را نشانه گرفته است. عقربه بزرگ هم آرام از چپ به راست حركت مى كند. حالا هفت و پنجاه و هشت دقيقه است. ساعت را از پشت دستم باز مى كنم و واژگون روى ميز قرار مى دهم. دلم شور مى زند. باز همان ترس هميشگى به سراغم مى آيد. نمى دانم از كى سروكله اش پيدا شد. شايد از وقتى كه نوشتن آن رمان لعنتى را شروع كردم، نمى دانم. صداى تيز زنگ تلفن در فضاى اتاق شليك مى شود. گوشى را برمى دارم.
- الو بفرماييد؟
- خانم سليمى؟
- بله شما؟
- مى خواستم ببينم وكالت مرا قبول مى كنيد؟
- شما؟
- هاهاهاها...
گوشى را مى گذارم. چيزى ترش تا گلويم بالا مى آيد. بعد از چند ثانيه باز تلفن زنگ مى زند. دوشاخه را از پريز مى كشم. دوباره صداى تيز تلفن در فضاى اتاق مى پيچد. اهميت نمى دهم. مى دانم كار آنها است.
نمى دانم چه كسى يا چه كسانى؟ فقط مى دانم نمى خواهند كارم را تمام كنم. ولى آخر كسى از جريان رمان خبر ندارد نه! آنها حتماً مى خواهند ذهنم را خراب كنند. بله همين طور است. ولى چه كسانى؟
مرده شورشان را ببرند. اصلاً مرده شور اين زندگى كوفتى را ببرد. هميشه مشكلاتشان تكرارى است. حتى ديگر مراجعه كننده ها هم تكرارى شده اند. دايره وار مى چرخند. من هم به دنبالشان مى چرخم.
كشو ميز را مى كشم و نوشته هايم را بيرون مى آورم. آخرين برگه را تا نصفه سياه كرده ام. برگه سفيدى روى كاغذها قرار مى دهم و بالاى صفحه با خط درشت مى نويسم: فصل سوم. بعد با خودكار حاشيه برگه را هاشور مى زنم. چشم هايم را مى بندم. هر چه سعى مى كنم افكارم منسجم نمى شود. از جا مى پرم. ضربه هايى هماهنگ و با فاصله به در اتاقم مى خورد. بى اختيار به ياد موسيقى آشنايى مى افتم. نمى دانم كجا آن را شنيده ام.
شايد مربوط به سال ها پيش باشد. شايد دوران كودكى! در اتاقم تا نصفه باز مى شود و هيبت چهارشانه و درشت اندام مردى روبه رويم ظاهر مى شود. آب دهانم را به سختى فرو مى دهم.
- بفرماييد؟
مرد لبخند وحشتناكى بر لب دارد و دندان هاى سفيدش را مثل دراكولا به نمايش مى گذارد. جوابى نمى دهد. پالتو و شال گردنش را درمى آورد و روى لبه صندلى مى گذارد. بعد همان طور كه خيره نگاهم مى كند روبه رويم مى نشيند. مات و مبهوت نگاهش مى كنم. لبخند سردش همچنان بر صورت دراز و كشيده اش ماسيده است.
- من كه به منشى گفته بودم كسى را نمى بينم. دختره حواس پرت به درد هيچ كارى نمى خورد.
دستى به موهاى تنكش مى كشد و مى گويد:
- خانم سليمى فكر نمى كردم اين قدر جوان باشيد.
- منظورتان چيست؟
با چشمان ميشى رنگش تمام اتاق را ورانداز مى كند. بعد پاكتى از جيب بغل بيرون مى آورد. سيگارى برمى دارد و مشغول بازى با آن مى شود.
- نمى دانيد چقدر گشتم تا آدرستان را پيدا كردم. راستى دفترتان خيلى خلوت است.
دوباره آن سردرد لعنتى به سراغم مى آيد. مستقيم به چشمانش نگاه مى كنم. نگاه عجيبى دارد.
- مدتى است كه ديگر پرونده اى را قبول نمى كنم. ببينم آنها شما را فرستاده اند؟
- آنها؟
سرم را بين دستانم مى گيرم و با صداى بلندى مى گويم:
- خسته نشديد؟ چرا مثل سايه دنبالم هستيد؟ حتى در خانه! حتى وقتى با شوهر و بچه هايم هستم، سايه تان را از زير در اتاق مى بينم. سايه تان را هميشه مى بينم.
سيگارش را در پاكتش مى گذارد و با لحنى ملايم مى گويد:
- صبر كنيد! من از اين حرف ها چيزى نمى فهمم. منظورتان چيست؟
ساعتم را از روى ميز برمى دارم. حالا هفت و بيست و شش دقيقه است. با اخم نگاهش مى كنم.
- خب حالا چه مى خواهيد؟
همان طور كه نگاهم مى كند زير لب چيزى زمزمه مى كند و كتاب خاكسترى رنگى را از كيفش بيرون مى كشد.
- من به خاطر اين آمده ام.
- اين ديگر چيست؟
يك دفعه پقى مى زند زيرخنده و با انگشتانش روى لبه صندلى ضرب مى گيرد.
- شوخى مى كنيد نه؟ اين كتاب تازه چاپ شده شما است.
چيزى مثل ميخ در سرم فرو مى رود. سرم تير مى كشد.
- كتاب؟
- رمان جديدتان فاخته!
سرم به دوار مى افتد. احساس مى كنم كسى آرام مرا از پهلو هل مى دهد. لبه ميز را مى گيرم.
- شما... شما... اسم رمان مرا... از كجا مى دانيد؟
يكى از پاهايش را آهسته روى پاى ديگرش مى اندازد و در حالى كه مثل دراكولا قاه قاه مى خندد مى گويد:
- كار سختى نبود. از روى جلد كتابتان خواندم. همين!
- ولى... من... من كه هنوز رمانم را ننوشته ام. يعنى نوشته ام. ولى فقط تا فصل دوم. چطور ممكن است كه... ناگهان چشمان ميشى رنگش برقى مى زند.
- ببينم حالتان خوب است؟ نگاه كنيد اين كتاب شما است. بفرماييد اين هم اسم تان. مرجان سليمى. خب حالا چه مى گوئيد؟
دوباره چيزى ترش و سوزنده تا گلويم بالا مى آيد و بعد فرو مى رود. سرم سنگين مى شود و پرده تاريكى جلو چشمانم را مى پوشاند.
- بس كنيد. چرا اين قدر مزاحمم مى شويد. اصلاً نبايد از اول به فكر نوشتن اين رمان كوفتى مى افتادم.
نگاهش مى كنم. اخم هايش را درهم مى كند و به جايى نامعلوم در فضا خيره مى شود.
- خانم سليمى من يك كارمند ساده حسابدارى هستم. البته كمى هم اهل كتاب و مطالعه. كتاب شما را خيلى اتفاقى خريدم. باورتان نمى شود ولى يك شبه آن را خواندم. رمان خيلى قشنگى است. نه از آن عشقى هاى كوچه بازارى. نه! فلسفه عميقى دارد كه آدم را جذب خودش مى كند.
در اتاق هنوز نيمه باز است. ناگهان سايه دراز و درشت اندامى از لبه در تا كنار ميزم روى زمين كشيده مى شود. با عجله بلند مى شوم. در اتاق را تا آخر باز مى كنم. كسى پشت در نيست. ولى سايه همچنان روى زمين دراز شده است و هر ثانيه بيشتر كش مى آيد. در را مى بندم و پشت به مرد رو به پنجره مى ايستم. پنجره را باز مى كنم. دستم را زير دانه هاى گرم و سوزان برف مى گيرم كه مثل پرهاى از بيخ كنده شده كبوتر در هوا معلق است. به پايين نگاه مى كنم. سطح خيابان خشك خشك است و مردم بى توجه به پرهاى كنده شده كبوتر كه تمام سر و صورتشان را پوشانده است در خيابان قدم مى زنند.
مرد بلند مى شود و آهسته كنار من مى آيد. كاملاً نزديك من و آرام در گوشم زمزمه مى كند:
- هواى دى ماه واقعاً سرد است. نه؟
احساس مى كنم نفس هايم به سختى بالا مى آيد. صداى بلند نفس هايم را مى شنوم. سرم را به طرفش مى چرخانم.
- مى دانيد من در زندگى همه چيز دارم ولى هميشه در وجودم يك خلأ احساس مى كنم.
- چرا؟
- شايد باور نكنيد ولى خودم هم نمى دانم چرا؟ فكر مى كردم اگر رمان بنويسم اين خلأ پر مى شود. ولى تصور احمقانه اى بود.
به طرف صندلى برمى گردد. كتاب را بر مى دارد و صفحاتش را ورق مى زند. بعد دستش را لاى صفحه اى مى گذارد و سينه اش را صاف مى كند.
- فصل چهارم صفحه ۲۳۵: آرامش! معلم واژه آرامش را با صداى بلند گفت و بعد روى تخته سياه با خط درشت نوشت و از همه بچه هاى كلاس خواست آن را روى يك برگه سفيد بنويسند و... ببينيد اينجا هم به اين نكته اشاره كرده ايد. راستش را بخواهيد اين فصل كتابتان را از همه بيشتر دوست دارم. آن را چند بار خوانده ام. فلسفه اش آدم را ديوانه مى كند.
روى صندلى مى نشينم و به جلد خاكسترى رنگ كتاب زل مى زنم. كتاب نسبتاً قطورى است. نمى دانم چرا ولى دوست ندارم به آن نگاه كنم. مرد با چشمان ميشى رنگش همچنان به من زل زده است.
بايد هفت، هشت سالى از من بزرگتر باشد. اين را از چروك هاى كنار چشمانش مى توانم حدس بزنم. دستم را زير چانه تكيه مى دهم.
خيلى جالب است!
يكدفعه بلند مى شود و به سمت من مى آيد. نگاهش نمى كنم. نيم رخ مى بينم كه كنار صندلى ام ايستاده است. يك دستش را روى شانه ام مى گذارد و فشار مى دهد و با دست ديگر صورتم را آرام مى چرخاند.
- اصلاً مى دانيد اين معلم شباهت غريبى با شخصيت من دارد. انگار كه خود من هستم. طرز فكرش، رفتارش، انديشه اش، كارهايى كه مى كند، حتى حرف هايى كه مى زند! باوركردنى نيست. خودم اول شوكه شده بودم. اصلاً من شايد او باشم و او هم شايد شما باشيد. اين طور نيست؟
حلقه هاى مواجى را در چشمان ميشى رنگش مى بينم كه بالا و پايين مى لغزند. سايه دراز شده روى زمين كوچكتر مى شود.
- با تمام اين حرف ها ولى باز هم مى گويم. من هنوز اين رمان را تمام نكرده ام. به طور حتم ديوانه هم نشده ام. شما هم به نظر نمى آيد آدم مجنونى باشيد. البته ببخشيد كه اين طور با شما حرف مى زنم. ولى واقعاً نمى فهمم چطور ممكن است؟ يك دفعه شانه ام را رها مى كند و به طرف صندلى برمى گردد. شال و كتش را از روى لبه صندلى بر مى دارد. كتاب را مثل ظرفى شكستنى داخل كيف مى گذارد. بعد روبه رويم مى ايستد. سايه نگاه مهربانش بر چشمانم سنگينى مى كند. سرم را پايين مى اندازم. آهسته مى گويد:
- به هرحال من آنقدر از خواندن اين كتاب هيجان زده شده بودم كه دوست داشتم بيايم و شما را از نزديك ببينم. الان هم خيلى خوشحالم كه شما را ديدم. متاسفم اگر باعث ناراحتى شما شدم.
لبخند قشنگش با آن دندان هاى صدفى سفيد بر دلم مى نشيند. آنقدر خسته ام كه نمى توانم جوابش را بدهم. فقط طورى نگاهش مى كنم كه بفهمد باز هم دوست دارم او را ببينم. كيفش را آرام بر مى دارد و با قدم هايى آرام از در اتاق بيرون مى رود. با رفتن او سايه هم محو مى شود. نگاهم به دسته كاغذهاى روى ميز مى افتد. ورقه سفيد هاشور خورده اى را كه بالاى آن با خط درشت نوشته ام فصل سوم برمى دارم و بين دستانم مچاله مى كنم. بعد دوباره صافش مى كنم و روى دسته كاغذهاى سياه شده قرار مى دهم و همگى را به داخل كشو ميز پرت مى كنم. سرم تير مى كشد. دهانم خشك شده است. ساعت را از روى ميز برمى دارم. حالا ساعت هفت و دوازده دقيقه است.
به ساعت نگاه مى كنم. عقربه كوچك هشت را نشانه گرفته است. عقربه بزرگ هم آرام از چپ به راست حركت مى كند. حالا هفت و پنجاه و هشت دقيقه است. ساعت را از پشت دستم باز مى كنم و واژگون روى ميز قرار مى دهم. دلم شور مى زند. باز همان ترس هميشگى به سراغم مى آيد. نمى دانم از كى سروكله اش پيدا شد. شايد از وقتى كه نوشتن آن رمان لعنتى را شروع كردم، نمى دانم. صداى تيز زنگ تلفن در فضاى اتاق شليك مى شود. گوشى را برمى دارم.
- الو بفرماييد؟
- خانم سليمى؟
- بله شما؟
- مى خواستم ببينم وكالت مرا قبول مى كنيد؟
- شما؟
- هاهاهاها...
گوشى را مى گذارم. چيزى ترش تا گلويم بالا مى آيد. بعد از چند ثانيه باز تلفن زنگ مى زند. دوشاخه را از پريز مى كشم. دوباره صداى تيز تلفن در فضاى اتاق مى پيچد. اهميت نمى دهم. مى دانم كار آنها است.
نمى دانم چه كسى يا چه كسانى؟ فقط مى دانم نمى خواهند كارم را تمام كنم. ولى آخر كسى از جريان رمان خبر ندارد نه! آنها حتماً مى خواهند ذهنم را خراب كنند. بله همين طور است. ولى چه كسانى؟
مرده شورشان را ببرند. اصلاً مرده شور اين زندگى كوفتى را ببرد. هميشه مشكلاتشان تكرارى است. حتى ديگر مراجعه كننده ها هم تكرارى شده اند. دايره وار مى چرخند. من هم به دنبالشان مى چرخم.
كشو ميز را مى كشم و نوشته هايم را بيرون مى آورم. آخرين برگه را تا نصفه سياه كرده ام. برگه سفيدى روى كاغذها قرار مى دهم و بالاى صفحه با خط درشت مى نويسم: فصل سوم. بعد با خودكار حاشيه برگه را هاشور مى زنم. چشم هايم را مى بندم. هر چه سعى مى كنم افكارم منسجم نمى شود. از جا مى پرم. ضربه هايى هماهنگ و با فاصله به در اتاقم مى خورد. بى اختيار به ياد موسيقى آشنايى مى افتم. نمى دانم كجا آن را شنيده ام.
شايد مربوط به سال ها پيش باشد. شايد دوران كودكى! در اتاقم تا نصفه باز مى شود و هيبت چهارشانه و درشت اندام مردى روبه رويم ظاهر مى شود. آب دهانم را به سختى فرو مى دهم.
- بفرماييد؟
مرد لبخند وحشتناكى بر لب دارد و دندان هاى سفيدش را مثل دراكولا به نمايش مى گذارد. جوابى نمى دهد. پالتو و شال گردنش را درمى آورد و روى لبه صندلى مى گذارد. بعد همان طور كه خيره نگاهم مى كند روبه رويم مى نشيند. مات و مبهوت نگاهش مى كنم. لبخند سردش همچنان بر صورت دراز و كشيده اش ماسيده است.
- من كه به منشى گفته بودم كسى را نمى بينم. دختره حواس پرت به درد هيچ كارى نمى خورد.
دستى به موهاى تنكش مى كشد و مى گويد:
- خانم سليمى فكر نمى كردم اين قدر جوان باشيد.
- منظورتان چيست؟
با چشمان ميشى رنگش تمام اتاق را ورانداز مى كند. بعد پاكتى از جيب بغل بيرون مى آورد. سيگارى برمى دارد و مشغول بازى با آن مى شود.
- نمى دانيد چقدر گشتم تا آدرستان را پيدا كردم. راستى دفترتان خيلى خلوت است.
دوباره آن سردرد لعنتى به سراغم مى آيد. مستقيم به چشمانش نگاه مى كنم. نگاه عجيبى دارد.
- مدتى است كه ديگر پرونده اى را قبول نمى كنم. ببينم آنها شما را فرستاده اند؟
- آنها؟
سرم را بين دستانم مى گيرم و با صداى بلندى مى گويم:
- خسته نشديد؟ چرا مثل سايه دنبالم هستيد؟ حتى در خانه! حتى وقتى با شوهر و بچه هايم هستم، سايه تان را از زير در اتاق مى بينم. سايه تان را هميشه مى بينم.
سيگارش را در پاكتش مى گذارد و با لحنى ملايم مى گويد:
- صبر كنيد! من از اين حرف ها چيزى نمى فهمم. منظورتان چيست؟
ساعتم را از روى ميز برمى دارم. حالا هفت و بيست و شش دقيقه است. با اخم نگاهش مى كنم.
- خب حالا چه مى خواهيد؟
همان طور كه نگاهم مى كند زير لب چيزى زمزمه مى كند و كتاب خاكسترى رنگى را از كيفش بيرون مى كشد.
- من به خاطر اين آمده ام.
- اين ديگر چيست؟
يك دفعه پقى مى زند زيرخنده و با انگشتانش روى لبه صندلى ضرب مى گيرد.
- شوخى مى كنيد نه؟ اين كتاب تازه چاپ شده شما است.
چيزى مثل ميخ در سرم فرو مى رود. سرم تير مى كشد.
- كتاب؟
- رمان جديدتان فاخته!
سرم به دوار مى افتد. احساس مى كنم كسى آرام مرا از پهلو هل مى دهد. لبه ميز را مى گيرم.
- شما... شما... اسم رمان مرا... از كجا مى دانيد؟
يكى از پاهايش را آهسته روى پاى ديگرش مى اندازد و در حالى كه مثل دراكولا قاه قاه مى خندد مى گويد:
- كار سختى نبود. از روى جلد كتابتان خواندم. همين!
- ولى... من... من كه هنوز رمانم را ننوشته ام. يعنى نوشته ام. ولى فقط تا فصل دوم. چطور ممكن است كه... ناگهان چشمان ميشى رنگش برقى مى زند.
- ببينم حالتان خوب است؟ نگاه كنيد اين كتاب شما است. بفرماييد اين هم اسم تان. مرجان سليمى. خب حالا چه مى گوئيد؟
دوباره چيزى ترش و سوزنده تا گلويم بالا مى آيد و بعد فرو مى رود. سرم سنگين مى شود و پرده تاريكى جلو چشمانم را مى پوشاند.
- بس كنيد. چرا اين قدر مزاحمم مى شويد. اصلاً نبايد از اول به فكر نوشتن اين رمان كوفتى مى افتادم.
نگاهش مى كنم. اخم هايش را درهم مى كند و به جايى نامعلوم در فضا خيره مى شود.
- خانم سليمى من يك كارمند ساده حسابدارى هستم. البته كمى هم اهل كتاب و مطالعه. كتاب شما را خيلى اتفاقى خريدم. باورتان نمى شود ولى يك شبه آن را خواندم. رمان خيلى قشنگى است. نه از آن عشقى هاى كوچه بازارى. نه! فلسفه عميقى دارد كه آدم را جذب خودش مى كند.
در اتاق هنوز نيمه باز است. ناگهان سايه دراز و درشت اندامى از لبه در تا كنار ميزم روى زمين كشيده مى شود. با عجله بلند مى شوم. در اتاق را تا آخر باز مى كنم. كسى پشت در نيست. ولى سايه همچنان روى زمين دراز شده است و هر ثانيه بيشتر كش مى آيد. در را مى بندم و پشت به مرد رو به پنجره مى ايستم. پنجره را باز مى كنم. دستم را زير دانه هاى گرم و سوزان برف مى گيرم كه مثل پرهاى از بيخ كنده شده كبوتر در هوا معلق است. به پايين نگاه مى كنم. سطح خيابان خشك خشك است و مردم بى توجه به پرهاى كنده شده كبوتر كه تمام سر و صورتشان را پوشانده است در خيابان قدم مى زنند.
مرد بلند مى شود و آهسته كنار من مى آيد. كاملاً نزديك من و آرام در گوشم زمزمه مى كند:
- هواى دى ماه واقعاً سرد است. نه؟
احساس مى كنم نفس هايم به سختى بالا مى آيد. صداى بلند نفس هايم را مى شنوم. سرم را به طرفش مى چرخانم.
- مى دانيد من در زندگى همه چيز دارم ولى هميشه در وجودم يك خلأ احساس مى كنم.
- چرا؟
- شايد باور نكنيد ولى خودم هم نمى دانم چرا؟ فكر مى كردم اگر رمان بنويسم اين خلأ پر مى شود. ولى تصور احمقانه اى بود.
به طرف صندلى برمى گردد. كتاب را بر مى دارد و صفحاتش را ورق مى زند. بعد دستش را لاى صفحه اى مى گذارد و سينه اش را صاف مى كند.
- فصل چهارم صفحه ۲۳۵: آرامش! معلم واژه آرامش را با صداى بلند گفت و بعد روى تخته سياه با خط درشت نوشت و از همه بچه هاى كلاس خواست آن را روى يك برگه سفيد بنويسند و... ببينيد اينجا هم به اين نكته اشاره كرده ايد. راستش را بخواهيد اين فصل كتابتان را از همه بيشتر دوست دارم. آن را چند بار خوانده ام. فلسفه اش آدم را ديوانه مى كند.
روى صندلى مى نشينم و به جلد خاكسترى رنگ كتاب زل مى زنم. كتاب نسبتاً قطورى است. نمى دانم چرا ولى دوست ندارم به آن نگاه كنم. مرد با چشمان ميشى رنگش همچنان به من زل زده است.
بايد هفت، هشت سالى از من بزرگتر باشد. اين را از چروك هاى كنار چشمانش مى توانم حدس بزنم. دستم را زير چانه تكيه مى دهم.
خيلى جالب است!
يكدفعه بلند مى شود و به سمت من مى آيد. نگاهش نمى كنم. نيم رخ مى بينم كه كنار صندلى ام ايستاده است. يك دستش را روى شانه ام مى گذارد و فشار مى دهد و با دست ديگر صورتم را آرام مى چرخاند.
- اصلاً مى دانيد اين معلم شباهت غريبى با شخصيت من دارد. انگار كه خود من هستم. طرز فكرش، رفتارش، انديشه اش، كارهايى كه مى كند، حتى حرف هايى كه مى زند! باوركردنى نيست. خودم اول شوكه شده بودم. اصلاً من شايد او باشم و او هم شايد شما باشيد. اين طور نيست؟
حلقه هاى مواجى را در چشمان ميشى رنگش مى بينم كه بالا و پايين مى لغزند. سايه دراز شده روى زمين كوچكتر مى شود.
- با تمام اين حرف ها ولى باز هم مى گويم. من هنوز اين رمان را تمام نكرده ام. به طور حتم ديوانه هم نشده ام. شما هم به نظر نمى آيد آدم مجنونى باشيد. البته ببخشيد كه اين طور با شما حرف مى زنم. ولى واقعاً نمى فهمم چطور ممكن است؟ يك دفعه شانه ام را رها مى كند و به طرف صندلى برمى گردد. شال و كتش را از روى لبه صندلى بر مى دارد. كتاب را مثل ظرفى شكستنى داخل كيف مى گذارد. بعد روبه رويم مى ايستد. سايه نگاه مهربانش بر چشمانم سنگينى مى كند. سرم را پايين مى اندازم. آهسته مى گويد:
- به هرحال من آنقدر از خواندن اين كتاب هيجان زده شده بودم كه دوست داشتم بيايم و شما را از نزديك ببينم. الان هم خيلى خوشحالم كه شما را ديدم. متاسفم اگر باعث ناراحتى شما شدم.
لبخند قشنگش با آن دندان هاى صدفى سفيد بر دلم مى نشيند. آنقدر خسته ام كه نمى توانم جوابش را بدهم. فقط طورى نگاهش مى كنم كه بفهمد باز هم دوست دارم او را ببينم. كيفش را آرام بر مى دارد و با قدم هايى آرام از در اتاق بيرون مى رود. با رفتن او سايه هم محو مى شود. نگاهم به دسته كاغذهاى روى ميز مى افتد. ورقه سفيد هاشور خورده اى را كه بالاى آن با خط درشت نوشته ام فصل سوم برمى دارم و بين دستانم مچاله مى كنم. بعد دوباره صافش مى كنم و روى دسته كاغذهاى سياه شده قرار مى دهم و همگى را به داخل كشو ميز پرت مى كنم. سرم تير مى كشد. دهانم خشك شده است. ساعت را از روى ميز برمى دارم. حالا ساعت هفت و دوازده دقيقه است.
Sunday, February 11, 2007
جامعه هنر ايران به سوگ نشست


يا عماد من لا عماد له
پرویز یاحقی در گذشت
"فرامرز صدیقی پارسی" معروف به "پرویز یاحقی" ، نوازنده برجسته ویولن به دیار باقی شتافت .
به گزارش خبرنگار مهر ،گفته می شود این نوازنده بزرگ موسیقی ایران، صبح امروز در منزل خود در تهران درگذشته است.داود گنجه ای ،موسیقیدان و نوازنده کمانچه ضمن ابراز تاسف خود با اعلام این خبر به نقل از دکتر جهانشاه برومند (نوازنده ویولن)گفت : هنوز علت دقیق مرگ وی مشخص نشده است و برای کسب اطلاع در این زمینه به فرصت بیشتری نیاز داریم .
پرویز یاحقی متولد1314درتهران بود . بنا بر گفته زنده یاد نواب صفا(ترانه سرا و مسئول برنامه موسیقی رادیودر دهه 1320)یاحقی از خرد سالی و بنا بر خواست او(نواب صفا)پای به رادیو گذاشت .در 18 سالگی به دعوت داود پیرنیا با برنامه گلها همکاری خود را آغاز کرد و در این زمان آهنگ" امید دل من کجایی" را ساخت که با صدای زنده یاد غلامحسین بنان اجراشد . ابوالحسن صبا ، حسین یاحقی ، مرتضی محجوبی ، علی تجویدی ، حبیب اله بدیعی ، محمد میر نقیبی ، نصراله زرین پنجه ، حسینعلی وزیری تبار ، حسین تهرانی وخود پرویز یاحقی اعضای ارکستری بودند که اثر این نوازنده و آهنگسازجوان را اجرا می کردند.
استاد پرویز یاحقی یکی از بهترین تکنوازان برنامه گلها بود ؛ او در عمر هنری خود صدها آهنگ زیبا ساخته بود که اغلب با صدای خوانندگان نامدار اجرا شده است ، آثار به جای مانده از این هنرمندبرجسته و بداهه نوازبرای هر شنونده ای الهام بخش و تاثیر گذاراست .
یاحقی در اواخر عمر همچنان با ساز خود دمساز بود ؛ او در سال های اخیر چند اثر تکنوازی و همنوازی خود از جمله راز و نیاز ،طوبی و...را منتشر کرده بود.
Saturday, January 13, 2007
اين اثر زيبا رو به همه عاشقانه دنيا تقديم مي كنم
يا عماد من لا عماد له
دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم
كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم
كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
براي مهران مديري و كيومرث پور احمد

يا عماد من لا عماد له
تن کن آوار من و ، با من باش
دل به رویا بزن و ، با من باش
قصه مون به انتها نزدیکه
درد ته کشیدن و ، با من باش
لحظه ها ی رفته رو به باد بده
صبح سرد رفتن و ، با من باش
رو حریر آرزو پوسیدیم
لمس سرب و آهن و ، با من باش
قامت همیشه خیس جاده رو
بشکن این شکستن و ، با من باش
رو غروب جاری ثانیه ها
شعر بارون شدن و ، با من باش
توی بی ترانگی و بی رویایی
آخرین یخ زدن و ، با من باش
تو همین بیت با سکوت خط می خوریم
تلخی نبودن و ، با من باش

