plato

Thursday, July 06, 2006

پسر آفتاب

یا عماد من لا عماد له

مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت
ياقوت نهم نام لب لعل تو ياقوت
قربان وفاتم ز وفاتم گذري كن
تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت



براي يك همدل عزيز:
«گل درخت "سخاوت"و مغز حبه "صبر "و برگ فروتنی را با ظرف یقین بریز و با وزنه حلم آنها رو بکوب و با هم مخلوط کن سپس ان را با اب خوف از خدا خمیر نما و با جوهر امید رنگ بزن و در دیگ عدالت بجوشان بعد از ن در جام رضا وتوکل صاف کن و داروی امانت و صداقت به ان مخلوط کن و از شکر دوستی اهل بیت به مقدار کافی بر ان ریز و چاشنی تقوا به ان اضافه کن و هر روز با ذکر خدا در پیاله توبه بریز و بخور تا به خدا برسی و بر مشکلات پیروز شوی»
يه روزي يه دوست عزيزي اين رو داد بخونم و روش فكر كنم، عجيب به دردم خورد... ديشب فكر كردم شايد به درد تو هم بخوره!



صدفي به صدف ديگر گفت : درد زيادي در درونم حس مي كنم . دردي سنگين كه مرا عذاب مي دهد. صدف ديگر با غرور گفت : ستايش خداي آسمانها و زمين را ؛ كه من هيچ دردي در خود ندارم . خوب هستم و سلامت.در همان لحظه خرچنگي از آنجا عبور مي كرد و صحبت آنها را شنيد. رو كرد به صدف از خود راضي و گفت : بله ، تو كاملا خوب و سلامتي ، اما دردي كه همسايه ات را مي آزارد ، مرواريدي بي نهايت زيباست كه تو از آن بي بهره اي !
برگرفته از یک افسانه کهن



آخ آخ الان كه دارم اينو مي نويسم از دل درد ولو شدم بس كه خنديدم!!! این داستان مربوط به یک رئيس اداره نوشته شده (خاطره یکی از دوستام که من رئیسش رو می شناسم) و من كلي داغ دلم تازه شد
!
خودمو مشغول كارم كردم(چت و وبگردي!!!!) حدود ساعت 11 بود كه مدير عزيز اومد و رفت تو اتاقش! و چون سرايدار شركت نبود خودش اومد و يه چايي داغِ لب دوزِ لب سوز ريخت واسه خودش و رفت تو اتاقش ... چند ثانيه بعد تلفنش زنگ زد و بلافاصله صداي شكستن و پشت بندشم اخ و اي و اوففففف اونم با حالت داد!! بله چايي برگشته بود روي مدير عزيز... همچنان اي اي مي كرد و با تلفنش كه داداشيش بود حرف مي زد بعد برگشت يهو گفت اره بابا همين الان ريخته بودمش برعكس شلوارم هم پلاستيكيه !!‌
تا 10 دقيقه بعد هم صداي فوت كردناش مي اومد منم همزمان داشتم بارفیقم چت مي كردم اينقدر خنديدم كه
......
كساني كه غير از زبون مادريشون زبانهاي ديگه اي هم بلد هستن و صحبت مي كنن حتما با اين مشكل مواجه شدن كه يهو حرفي كلمه اي جمله اي به زبون ديگه مي اد تو ذهنشون يا حتي به زبون مي آرن
سال سوم دبيرستان تو كلاس انگلیسی بود(فكر مي كنم)؛ يکی از بچه ها توي كلاس بود كه بنده خدا ترك بود ولي از شاگردهاي خيلي خوب كلاس بود يه روز معلم ازش خواست بره پاي تابلو و درس ازش بپرسه.. اين بنده خدارفت و همه چيز رو درست جواب داد و در نهايت تا استاد ازش سوال اخر رو پرسيد با صداي بلند گفت : «يُخ» و پشت بندش كلاس از خنده منفجر شد و تا اخر ساعت همچنان همه غش غش خنده هاشون به راه بود!!!
سال بعد وارد دانشگاه شدم همون هفته هاي اول بود كه رفته بودم آموزش براي يه سري از برنامه هام، تا سرمو بلند كردم ديدم همون معلم زبان جلوم ايستاده!!{دنبال کارهای بچه اش بود} آقا دوباره خنده ها شروع شد، به جاي سلام و احوال پرسي معمول دو تايي با هم گفتيم يُخ!!!! خلاصه هربار که دوستان اون کلاس رو میبینیم؛بندگان خدا باعث انبساط خاطر ما مي شن...
اميدوارم يه ذره خنديده باشيد.

به يه مشكل جدي مغزي برخوردم!!!‌هيچ چيزي تو ذهنم نمي مونه!!! خيلي محدود شدم!! احساس مي كنم ذهنم تنبل شده شديدا‌!!!! نشستم كتاب نشخوار مي كنم! اونم خاطرات هويدا رو... با خوندن 10 صفحه خسته ميشم ياد روزهايي مي افتم كه روزي 200 صفحه كتاب مي خوندم و .....
اونها هم از ذهنم پاك شده!!!!
چرا به اينجا رسيدم؟ ؟؟؟‌حالا كه تو اين وضعيتم راه حل چيه تا از اين خرفتي در بيام؟!!!‌
خيلي مي ترسم از اين حالت... تصور اينكه يه روز بشينم با كسي صحبت كنم و بعد هر چي فكر كنم موضوعي يادم نياد خيلي اذيتم مي كنه... وحشتناكه ... بعضي چيزها رو دلم ميخواد با جزئيات به خاطرم نگه دارم ولي خيلي زود يادم مي ره
شايد مسخره باشه ولي الان كه دارم مي نويسم احساس مي كنم سرم سنگين شده!
كسي تا حالا اين طوري بوده؟؟ اگر جواب مثبته چيكار كرده كه برگشته حافظه اش!؟


تفالي براي سعاق از ديوان حضرت حافظ

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بـسـت
گـشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بسـت

مرا و سرو چمـن را بـه خاک راه نـشاند
زمانـه تا قصـب نرگـس قبای تو بسـت

ز کار ما و دل غنـچـه صد گره بـگـشود
نـسیم گـل چو دل اندر پی هوای تو بست

مرا بـه بـند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافـه بر دل مسکین من گره مفـکـن
کـه عـهد با سر زلف گره گشای تو بست

تو خود وصال دگر بودی ای نـسیم وصال
خـطا نـگر کـه دل امید در وفای تو بست

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفـت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست
پ.ن:
*كسي برام تفال زده بود و فرستاده بود قشنگ بود نه؟


الهي توفيقم ده که بيش ازطلب همدردي، همدردي کنم...
بيش ازآنکه مرابفهمند ديگران رادرک کنم....
بيش ازآنکه دوستم بدارند، دوست بدارم....
زيرادرعطاکردن است که ميستانيم ودربخشيدن است که بخشيده ميشويم ودرمردن است که حيات ابدي مي يابيم.
پ.ن:
*ديدم براي شروع هفته اي به اين قشنگي هيچ چيزي بيشتر ازيه دعا قشنگ و از ته قلب نمي چسبه...

--------------------------------------------------------------------------------
چه چيزي مهتر از اينكه زنده ام؟! چه لذتي بالاتر از اينكه بتونم قلب لرزوني رو آروم كنم‌..چه چيزي با ارزشتر از اينكه هنوز فرصت دارم وچه هدفي بالاترازاينكه ميخوام خوب زندگي كردن رو تجربه كنم

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home