plato

Thursday, July 06, 2006

اوقات فراغت

حوصله هم حدی داره عزيزم!چهارشنبه، 14 تیرماه 1385ديروز از اون روزای غر دونی من بود
اميد اومده بود دنبالم و من می خواستم يک خريد کوچولو انجام بدم و بعد برم خونه ولی آدرس مغازه ايي رو که می خواستم برم درست بلد نبودم و واسه همين مجبور شديم چند تا کوچه رو عقب جلو کنيم تا مغازه رو پيدا کنيم همين مسئله بهانه رو داد دست من واسه يک بند غر زدن
-ا َه انجا هم جای دور زدن بود؟
- برو برو ... حالا وقتی کوچه بن بست بود و حالت گرفته شد مجبور شدی همين راه رو برگردی انوقت من مي دونم و تو.
- مگه نگفتم بپيچ تو اين کوچه ؟
- اصلاً شد تو يک آدرس بلد باشی؟ اصلاً فکر کن من مُردم می خوای گم شی تو تهرون؟!!!.
-چرا اينقدر محکم می زنی رو ترمز؟ دل و روده ام اومد تو دهنم. ميشه بگی کی به تو گواهينامه داده؟ نکنه کيلويي ميدادن(اينجور موقع ها از زخم زبون هم علاوه بر غر کم نميارم)
- چرا اين مدلی ماشين رو نگه داشتی حالا مجبورم يه دور، دور ماشين بزنم مگه نمی دونی نمی تونم راه برم؟.
.
.
.
دیگه حالم داشت از اين همه منفی بازيم بهم ميخورد بخصوص که اميد هيچی بهم نمی گفت و فقط نگاهم ميکرد.
- وای!!! فکر نمی کنی دارم زيادی غُر میزنم؟
- خوب شد خودت زودتر به اين نتيجه رسيدی کم کم داشت حوصله ام سر مي رفت و می خواستم از ماشين پرتت کنم پايين.
********************************************
سلام:
اخیرآ محققین علوم ژنتیک دانشگاه جانز هاپکینز آمریکا خبر از موفقیت پیوند سلولهای بنیادی عصبی به نخاع قطع شده موش آزمایشگاهی داده و ابراز امیدواری نمودند که با این روش در آینده علاوه بر معالجه قطع نخاعی ها ، بیماران مبتلا به ام.اس و ای.ال.اس نیز معالجه شوند.
http://www.hopkinsmedicine.org/Press_releases/2006/06_20_06.html
بدنبال انتشار این خبر یکی از دوستان که از اقدامات و تحقیقات پژوهشکده رویان تهران در زمینه پیوند سلولهای بنیادی عصبی به نخاع مطلع بود،طی تماسی ضمن انتقال خبر فوق به مسئول روابط عمومی رویان نتیجه تحقیقات آنها را جویا شد.مسئولین پژوهشکده اعلام نمودند که:
نه ماه قبل خودشان توانسته اند سلولهای بنیادی عصبی را به نخاع قطع شده موش آزمایشگاهی پیوند زده و موجب برپائی مجدد سلسله اعصاب حسی و حرکتی موش آزمایشگاهی گردند .و در حال حاضر نیز پروتکل طرح پیوند این سلولها به نخاع میمونهای آزمایشگاهی با بیمارستان لقمان ،ضمن ارائه بودجه اختصاصی از سوی پژوهشکده، امضا شده و در حال انجام می باشد.اما علی رغم آماده شدن طرح پیوند این سلولها به انسان از سوی محققین رویان و همچنین تخصیص بودجه لازم برای این کار ،تا بحال هیچ جراح مغز و اعصابی برای اجرای این طرح ابراز علاقمندی ننموده است!
لذا خواهشمند است ما را در انتشار و انعکاس این خبر یاری نمائید تا شاید پزشکی برای انجام این مهم آستین بالا زده و گامی در جهت بهبودی مبتلایان به ضایعات نخاعی بردارد.
تلفن روابط عمومی پژهشکده رویان:
۲۲۴۰۲۴۸۶ (۲۱ ) ۰۰۹۸
با احترامات فائقه.
نوشته: ويولت | ساعت: 11:52 AM | نظرات (60) | لينک ثابت آرامشدوشنبه، 12 تیرماه 1385با عجله شيشه آب يخ زده رو از تو کيفم می کشم بيرون، درش رو باز ميکنم و يه مشت آب می پاشم تو صورتم بعدش یقه لباسم رو با دست می کشم جلو و آب یخ رو سُر ميدم تو جونم، نه هنوز آروم نشدم روسری رو از رو سرم ميزنم کنار و آب یخ زده رو از فرق سرم می سرونم پايين...
آيينه رو در ميارم و نگاهی تو آيينه به خودم ميندازم، زنی اونجاست با آرايش بهم ماليده شده با ريملی که تا روی گونه اش پخش شده و موهای خيسي که روی پيشونيش پريشونِ درون لباسهايي خيس
با تعجب زير چشم تمام عمليات من رو زير نظر داره و مبهوت نگاهم ميکنه بعد از اينکه آروم می گيرم ميگم:
- ببخشيد ولی وقتی چيزی معذبم بکنه ديگه هيچی حاليم نيست نه تيپ نه آرايش نه مرتب بودن و تودل برو بودن... بايد خودم رو برسونم به مرحله آرامشم،... گرما کلافه ام کرده بود.
ديگه مدتهاست که پناه بردم به لباسها گشاد و راحت اصلاً فکر اينکه چيزی ذره ايي معذبم بکنه و همين يک ذره آزادی عملم رو بگيره حالم رو بهم ميزنه.
پيوست: بچه هايي که فونت نوشته های من براشون ريز و نا مفهوم نويد زحمت کشيده و امکان درشت نمودن فونت رو تو باکس سمت راست قرار داده از اين امکان استفاده کنيد.
نوشته: ويولت | ساعت: 09:28 AM | نظرات (65) | لينک ثابت خوابهایکشنبه، 11 تیرماه 1385و شب پيش خواب خيلی خيلی بدی ديدم،دوستی ميگه خواب بد رو نبايد واسه کسی تعريف کرد چون تعبير ميشه. هميشه نهايت صدقه يا رفع بلايي که کنار بگذارم 50 تومن وگرنه که سکه های 10 يا 25 تومنی ميذارم کنار، اينبار تا بلند شدم و ياد خوابی که ديدم افتادم از ترس کو* 1000 تومن گذاشتم کنار واسه رفع بلا. اينم بگم خواب اصلاً در رابطه با من نبود.
دوتا خواب تو زندگيم هميشه يادمه و تاثير عميقی رو روحم گذاشته يکی رو دور و بر 5 يا 6 سالگيم ديدم و اونم اين بود که تو يک خيابون واستاده بودم و مامان و برادرم سوار يک ماشين شدن و رفتن و من دنبال ماشين می دويدم و گريه می کردم.
با وجوديکه هميشه بچه ايي بودم که مرکز توجه اطرافيانش بود نمی دونم اين ترس از تنهایی و طرد شدن از کجا پيداش شده بود و رفته بود تو ضميرناخودآگاهم که تو خواب ظهور کنه؟
خواب بعدی مال سن حدود 20 سالگيم که خواب ديدم از لحاظ ظاهری دخترم ولی آلت مردونه دارم. اين خواب رو واسه يک روانپزشک تعريف کردم، تعبير اون اين بود که از بُعد زن بودنت فرار می کنی و می خوای کتمانش کنی.
شما خوابی که هميشه يادتون بمونه ديديد؟
نوشته: ويولت | ساعت: 09:22 AM | نظرات (68) | لينک ثابت مجرد يا متاهل؟شنبه، 10 تیرماه 1385توي کلوب مجبور شدم وضعيتم رو از مجرد به متاهل تغيير بدم.
از بس که تا آن لاين مي شدم انواع و اقسام درخواستها واسه صحبت کردن داده مي شد گو اينکه با اين تغيير وضعيت هم چيزي خاصي اتفاق نيفتاد و کماکان درخواستها فرستاده ميشه اين موضوع خاطره ايي رو برام زنده کرد که مربوط ميشه به سالها قبل وقتي که به عنوان مدير فروش يک شرکت نيمه دولتي خدمت مي کردم و متاهل هم بودم.
موقعيت کاريم طوري بود که مدام با انباردارها در تماس بودم چه براي تحويل کالا و چه آوردن جنس به سطح فروش، بعضي موقع ها بايد ميرفتم ساعتها تو انبار مي نشستم تا جنس تحويل بگيرم و سفارش آينده رو به تامين کننده بدم يا برم گزارشي که از مقدار کالا تو کامپيوتر داشتم با موجودي فيزيکي تو انبار مطابقت بدم.
حالا تصور کنيد يک زن تنها ساعتها در محيطي کاملا مردونه با مردان نه چندان نخراشيد ه تو لابلاي لاين ها در محيطي کم سو !!! در حاليکه هر از چند گاهي از گوشه کنار هم داستانهايي از فجايعي که در لابلاي رديف کارتن ها اتفاق مي افتاد به گوشم ميرسيد.
تمام تلاشم اين بود که به کسي اجازه ندم پاش رو از گليم خودش اونور تر بگذاره و کاملاً هم تو اينکار موفق بودم که حفظ حريم بکنم، ولي تجربه تلخي که تو اون سالها بدست آوردم و هنوز خاطره اش باهام اين بود که اصلاً اهميت نداشت طرف متاهل باشه يا مجرد.
مردان و حتي زنان متاهلي که تو اون شرايط با يکي ديگه جور ميشدن و کارشون رو پيش مي بردند.. . براي همين متاهل بودن من همچين دليل محکمي براي حفظ حريم و نخ نگرفتن نبود.
حالا بعد از سالها دوباره اون وضعيت به شکل آبکي تري اومد جلو چشمم که حتي وقتي موقعيت و وضعيت اجتماعيت رو ميزني متاهل ... انگار نه انگاره و اوني که بيکار پشت کامپيوتر نشسته و مي بينه يک جنس مخالف آن لاين واست پيغام دوستي مي فرسته و مي خواد باهات حال کنه حالا ديگه چه اهميتي داره که تو متاهل باشي يا مجرد؟
اين حالت به نوعی تو جامعه هم هست که واسه دختر خانمها اصلا اهميت نداره که طرفشون زن داره يا نه؟ مهم شايد پولی که اين وسط خرج ميشه و همينطور آقا پسرهايي!! که واسه رسيدن به هدف پليدشون ميرن سراغ زنان متاهل نه چندان مقيد که به مراد دلشون برسن.

پيوست: هرروز منتظر نوشتن از طرف من نباشيد بستگي به مودم داره يک هفته ممکنه 5 تا پست داشته باشم و يکهفته ممکنه هيچ چيزي ننويسم. مهم اينه که حرفي باشه واسه نوشتن.

نوشته: ويولت | ساعت: 10:29 AM | نظرات (52) | لينک ثابت سه تا جوکچهارشنبه، 7 تیرماه 1385بعلت خيلی جدی و سنگين رنگين بودن پست قبل و اينکه فقط جنبه اطلاع رسانی داشت سه تا از جوکهای بانمک و مودبانه ای که شنيدم ميذارم اينجا:
- فيلم هاي در حال ساخت جام جهاني:
1- پت و مت با بازي ميرزاپور و رحمان رضايي.
2- تام و جري با هنرمندي فيگو و کعبي!!.
3- دوقلوهاي افسانه ايي با حضور برانکو و چلنگر.
4- زندگي پيامبران با حضور افتخاري علي دايي در نقش حضرت نوح.!

- آيا فکر مي کنيد بي عرضه هستيد؟ آيا فکر مي کنيد که به هيچ دردي نمي خوريد؟ آيا فکر مي کنيد هيچ کس شما را نمي خواهد؟ آيا فکر مي کنيد بي مصرف هستيد؟ آيا فکر مي کنيد زشتيد؟...
به خدا حق داريد.

- آدرس خونه مادر کعبي رو داري؟
فيگو مي خواد.
نوشته: ويولت | ساعت: 12:08 PM | نظرات (57) | لينک ثابت قوانين مرتبط با معلوليناين رو فريد برام فرستاد ميگذارمش برای آشنايي هرچه بيشتر به حقوق حقه مون.
با توضيحاتی که لابلا و داخل پرانتزها دادم.
قانون جامع حمايت از حقوق معلولان

۸۴/۱۰/۲۴ - ۹:۳۶ - قنبري، آرزو
مجموعه اي از قوانين که سازمان هاي دولتي بر اساس "قانون جامع حمايت از حقوق معلولان" موظف به اجراي آنها هستند
ماده1. دولت موظف است زمينه هاي لازم را براي تأمين حقوق معلولان، فراهم وحمايت هاي لازم را از آنها به عمل آورد.
تبصره. منظور از معلول در اين قانون به افرادي اطلاق ميگردد که به تشخيص کميسيون پزشکي سازمان بهزيستي براثر ضايعه جسمي، ذهني،رواني يا توأم ، اختلال مستمر در سلامت و کارايي عمومي وي ايجاد گردد. به طوري که موجب کاهش استقلال فرد در زمينه هاي اجتماعي و اقتصادي شود.
ماده 2. کليه وزارتخانه ها، سازمانها وموسسات و شرکتهاي دولتي و نهادهاي عمومي و انقلابي موظفند در طراحي، توليد و
احداث ساختمانها و اماکن عمومي و معابر و وسايل خدماتي به نحوي عمل نمايند که امکان دسترسي و بهره مندي از آنها براي معلولان همچون افراد عادي فراهم گردد.(ساختار شهر رو که مستحضر هستيد چقدر شامل حال معلولين طوريکه فرد سالم هم هنگام بهرمندی از اون چه بسا ناقص و معلول شن)
تبصره1. وزارتخانه ها ، سازمانها و موسسات و شرکتهاي دولتي و نهادهاي عمومي و انقلابي موظفند جهت دسترسي و بهره مندي معلولان ، ساختمانها و اماکن عمومي ، ورزشي ، تفريحي ، معابر و وسايل خدماتي موجود را در چهارچوب بودجه هاي مصوب سالانه خود مناسب سازي نمايند.
تبصره 2. شهرداريها موظفند از صدور پروانه احداث و پايان کار براي آن تعداد از ساختمانها و امکان عمومي و معابري که استانداردهاي تخصصي مربوط به معلولان را رعايت نکرده باشند خودداري نمايند.(جون خودشون که چقدر هم رعايت ميشه)
تبصره 3 . سازمان بهزيستي کشور مجاز است بر امر مناسب سازي ساختمانها و اماکن دولتي و عمومي دستگاه هاي مذکور در ماده فوق نظارت و گزارشات اقدامات آنها را درخواست نمايد.
تبصره 4 . آيين نامه اجرايي ماده فوق ظرف سه ماه مشترکا توسط وزارت مسکن و شهرسازي ، سازمان بهزيستي کشور و سازمان مديريت و برنامه ريزي کشور تهيه و به تصويب هيأت وزيران خواهد رسيد.
ماده 3. سازمان بهزيستي کشور موظف است در چارچوب اعتبارات مصوب در قوانين بودجه سالانه اقدامات ذيل را به عمل آورد:
الف . تامين خدمات توانبخشي ، حمايتي ، آموزشي و حرفه آموزي موردنياز معلولان با مشارکت خانواده هاي معلولان و همکاري بخش غيردولتي (خصوصي ، تعاوني ، خيريه) و پرداخت يارانه (کمک هزينه ) به مراکز غيردولتي و خانواده ها .
ب. گسترش مراکز خاص نگهداري ، آموزشي و توانبخشي معلولان واجد شرايط (معلولان نيازمند ، معلولان بي سرپرست ، معلولان مجهول الهويه ، معلولان با ناهنجاريهاي رفتاري) با همکاري بخش غير دولتي و پرداخت تسهيلات اعتباري و يارانه (کمک هزينه) به آنها.
ج. تامين و تحويل وسايل کمک توانبخشي موردنياز افراد معلول .
د. گسترش کارگاه هاي آموزشي ، حمايتي و توليدي معلولان و ارايه خدمات توانبخشي حرفه اي به معلولان جهت توانمندسازي آنان.
تبصره . کارگاه هاي آموزشي ، حمايتي و توليدي معلولان موضوع ماده فوق از شمول قانون کار مصوب 29/8/1369مستثني خواهد بود.
ماده 4- معلولان مي توانند در استفاده از امکانات ورزشي ، تفريحي ، فرهنگي و وسايل حمل و نقل دولتي (مترو ، هواپيما ، قطار) از تسهيلات نيمه بها بهره مند گردند.(نمی دونم برای بهرمندی از اين تخفيف کجا بايد مراجعه کنم؟)
تبصره . وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ، سازمان تربيت بدني و شهرداريها موظفتند کتابخانه ، اماکن ورزشي ، پارک و امکان تفريحي خود را به نحوي احداث و تجهيز نمايند که امکان بهره مندي معلولان فراهم گردد.(بطور مثال تنها مکان فرهنگی تفریحی که مناسب حال افراد معلول يا کم توان است سينما فرهنگ)
ماده 5. افراد تحت سرپرستي معلولان با معرفي سازمان بهزيستي کشور تحت پوشش بيمه خدمات درماني و معلولان تحت پوشش بيمه خدمات درماني و بيمه مکمل درماني قرار مي گيرند.
ماده 6. يکي از فرزندان اوليايي که خود ناتوان و معلول بوده (هر دو يا يکي از آنها معلول باشد) و يا حداقل دو نفر از فرزندان آنها ناتوان و معلول باشد از انجام خدمت وظيفه عمومي معاف مي گردد.
تبصره . همسراني که زن ناتوان و معلول خود را سرپرستي مي نمايند مادامي که سرپرستي همسر ناتوان و معلول را برعهده داشته باشند از انجام خدمت وظيفه عمومي معاف مي گردند.(پسران عزب سربازی نرفته بشتابيد که غفلت موجب پشيمانی است با کمترين هزينه و مشکل کارت معافيت صادر می شود. )ماده 7. دولت موظف است جهت ايجاد فرصت هاي شغلي براي افراد معلول تسهيلات ذيل را فراهم نمايد:
الف. اختصاص حداقل سه درصد از مجوزهاي استخدامي (رسمي ، پيماني ، کارگري) دستگاه هاي دولتي و عمومي اعم از وزارتخانه ها ، شرکتها و موسسات ، شرکتها ، نهادهاي عمومي و انقلابي و ديگر دستگاه هايي که از بودجه عمومي کشور استفاده مي نمايند به افراد معلول واجد شرايط .


ادامه «قوانين مرتبط با معلولين» نوشته: ويولت | ساعت: 09:22 AM | نظرات (16) | لينک ثابت بوی خوش تخمه!سه شنبه، 6 تیرماه 1385قيافه ام اينروزا بيشتر شبيه کوهنورد هاست تا کسي که مشکل جسمي داشته باشه!
وقتي سوار آسانسور شدم تو آيينه نگاهي به خودم انداختم، يک کوله روي پشتم روسري که از پشت گره زدم که تکون خوردن بالهاي روسري حواسم روموقع راه رفتن پرت نکنه! عينک آفتابي که بالا رو موهام زدم که کار تل رو هم انجام بده و نگذاره موهام بياد تو چشمم ! شلوار تا زده که زير پام گير نکنه با يک جفت کفش اسپرت و عصايي در دست.
(فقط وقتی سرکار ميرم و بعضی مسيرها رو بايد تنها طی کنم و چه بسا به مشکل بر بخورم عصا دستم ميگيرم که شايد از زمين خوردن بيشتر جلوگيری بشه وگرنه در حالت عادی که با کسی هم باشم عصا دستم نمی گيرم.)
در آسانسور که بسته شده نفس عميقي کشيدم، عجب بوي خوشي! يعني بوي چي بود؟ سعي کردم از حافظه ام کمک بگيرم و بياد بيارم اين بو مال چي ميتونه باشه اينطوري يک تمرين حافظه هم انجام دادم!
آهان بوي تفت دادن و بودادن تخمه اي بود که يک عالمه آبليمو وگلپر و نمک بهش زده باشن آخ جون!
به طبقه هم کف رسيدم و از آسانسور پياده شدم دم نگهباني شلوغ بود و يکي از صاحبان مغازه که خارج از برج مغازه داره پيش نگهبان وايستاده بود با صداي بلند از مسئول برج خداحافظي کردم که يهو همون آقاي فروشنده گفت:
- سلام عرض کردم خانم رحيمي!!!!
- سلام از بنده است،(با خنده) اي بابا شما هم ديگه منو مي شناسيد؟ اونم با اسم درست؟
- همه برج شما خانم محترم و متشخص رو مي شناسند! فقط من نيسنم، انشالله حالتون بهتره؟
- بله بهترم، ممنون از احوالپرسيتون.
- من تو اين مدتي که تشريف نداشتيد مرتب از آقاي...(يکي از کارمندها) احوالپرس شما بودم خوشحالم که برگشتيد...
برام خيلي جالب بود که منو مي شناخت و دروغ نگم با برخوردي که کرد و آشنايي که داد حسابي به خودم باليدم و احساس غرور کردم اين ام اس داشتن هم بدجور واسه من معروفيت آورد ها.

نوشته: ويولت | ساعت: 10:02 AM | نظرات (66) | لينک ثابت
چه مردی! چه مردی!!
چند روزه عکسش رو گذاشتم روی دسکتاپ . با فتوشاپ یه کم روش کار کردم که شبیه یه پوستر شده . اگه کوچکترین کاری هم رو عکس نمی کردم بازم بعید بود کسی باور کنه این نازلی منه. سرش رو روی دستای خم شده اش گذاشته و فقط چشماش و ابروها و پیشونی و موهاش مشخصه. یه طرف صورت رو نور تابیدن ولی تا نیمی از اون رخ که طرف نور نیست هم توی عکس پیداست. روز اول که عکس رو برام فرستاد همینجور با دیدنش مات موندم. تلفن دستش بود و منتظر واکنش من. اون می دونست من مات چهره اش شدم ولی توی اون سکوت با فروتنی هیچی نگفت. وقتی گفتم: نازلی جون من این تویی؟ گفت بهت گفته بودم که .... گفتم: نازلی تو چقد شبیه کیت وینسلتی !! یه خنده ی دلبرانه همراه با شرم کرد و گفت: نه عزیزم تو چقد چشمات خوشگل می بینه !! گفتم جون خودم اگه همینجوری عکس رو دیده بودم خیال می کردم کیت هستش که یه خورده گریم کرده جوون تر نشون بده . بعد گفتم تو خیلی غیر منطقی فکر می کنی چه جوری انتظار داشتی من ندیده نه یک دل صد دل عاشقت بشم؟ ....



از روزی که آرایه برا مطلب " انت عمری یا حبیبی" گفت : « اصلا معشوق بايد بي وفا باشد. بايد زير حرفهايش بزند؛ بايد همه وعده هايش را فراموش كند؛ تا تو رنج بكشي؛ همين رنج است كه از تو يك عاشق واقعي مي سازد. همين رنج عشق تو را پرورش مي دهد و زلالت مي كند... همين دوري ها... همين آه ها عشقت را زنده نگه ميدارد» دیگه سعی نمی کنم روی خندهاش کرکره ی چشمم رو بکشم پایین. گرچه اون کار هم بی فایده بود و تا چشمم رو می بستم پشت پلک هام در تاریکی هام با چشمای اندوهگینش بهم نگاه می کرد. دیگه می خوام برا همیشه زائر زیارتگاه فراموشی اش بشم تا به گفته ی آرایه زلالم کنه.

ولی چرا اون همیشه تو همه ی عکس ها چشماش شبیه چشمای کیت توی فیلم تایتانیک هستش. من ده ها عکس کیت رو تو جنشواره ها و اسکار دیدم. چشاش پر از خنده ست. ولی نازلی توی تمام عکس هاش چشاش مثه وقتیه که کیت با یه معجزه جون سالم بدر برده بود و وقتی که تو ساحل اون مرتیکه اومد رد بشه همونجور که کز کرده بود خودشو جمع تر کرد. همون لحظه که خودشو قایم کرد با تمام اون غم ها یه ترسی اومد تو چشماش که همیشه تو چشای نازلی است.



الان چهار روزه که اون چشا روبری منه و با اینکه هی تپش هام رو وحشی تر می کنه و خونه که می خواد از تو رگ هام بزنه بیرون و قلبم میخواد دنده های قفسه رو بشکنه. بازم هر بار که منو می کشه باز جون می کنم دوباره زنده بشم تا دوباره منو بکشه . حالا دیگه می خوام مردی که شاملو توی ابراهیم در آتش تعریف کرد بشم.



در آوار خونین گرگ و میش

دیگر گونه مردی آنک،

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شایسته ی زیباترین زنان.

که اینش به نظر،

هدیتی نه چنان کم بها بود،

که خاک و سنگ را بشاید.



چه مردی، چه مردی،

که می گفت:

قلب را شایسته تر آن،

که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند.

و گلو را بایسته تر آن،

که زیباترین نام ها را بگوید.



13/ تیرماه / 85

ساعت 9:30 شب



پیوست: دوستان من امروز حالم خوبه اونقد که آهنگ فانتزی آهای خانم کجا! کجا!! بلک کتز رو گوش میدم

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 تير1385ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط مهدی ناصری | یک گپ

--------------------------------------------------------------------------------

افسوس که بی فاید فرسوده شدیم
پیشامتن : از این دست یادداشت ها زیاد دارم ولی معمولن توی بلاگ نمیارم. وقتی من گفتم وبلاگ خونه ی آدم نیست. آرایه گفت حداقل می تونه خونه ی دل آدم باشه . تنها این حداقل رو قبول دارم. برا همین گاهی دلنوشته هام رو مثه امروز اینجا می آورم.





یکشنبه 11/ تیرماه /85 ساعت 10:30 شب



افسوس که بی فاید فرسوده شدیم

وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم

نابوده به کام خویش نابوده شدیم



چه بگویم؟ چه بنویسم؟ چگونه باز کنم این دل پر سودای بی سامان را؟ موندم نازنینم الان که نه مرده ام نه زنده چگونه و از چه با تو حرف بزنم؟ هی هی روزگار پر محنت ... از کجایت قصه ساز کنم؟

با دلی پرخون و جسمی معلول و دستی خالی مهر تو دیگر برایم آرام و قرار نگذاشته. همینجور می سوزم و می سوزم و می سوزم و نمی دانم که این شعله های وحشی کی و چطور در تو خواهد تاثیر گذاشت. کاش بدونستی که چه بر سرم آوردی و حالا این انگشتان نیمه جون چه جور سرگشته به دنبال کلیدهای کیبرد می دود تا کلامی نوشته شود بلکه این آتش را کمی رام کند. و رام نمی شود تا دمار از روزگار بی روزگارم در نیاورد.

می دانم. می دانم که هیچ وقت برای دردهای من دوایی نیست. حتی طبیبی پیدا نمی شود که دردم را بداند. با این حال آرزوی در اغوش کشیدن حبیب در تمام جسم و روح و جانم همینطور گسترده تر می شود و تو حتی نمی خواهی نیم نگاهی هم به این بیمار خود این گرفتار خود این سرگشته ی خود بیاندازی ...



آه ! از این دل که امانم را بریده و هنوز نمی خواهد دست از سر این جان خراب و این جسم خراب تر از جانم بردارد. همینجور در خماری دوری از تو شعر می گویم و موسیقی گوش می دهم و با رویاهایت خواب نمی روم تا وقتی که دیازپام ها هوش و حواس را از من بگیرند.

آه نازنینم دیگه بس است. با خیالت و حرف هات و بد عهدی هات مرا بیشتر سرندوان . نفسی امانم ده. تو را به خدایی که این همه زیبا آفریدت یا امانم ده و یا گوشه ی چشمی به این از پا فتاده و درمانده در عشق خود بیانداز.



دیگر نمی توانم چیزی بنویسم. کاش همین الان از دنیا و شر و شورش خلاص بشدم.



پیوست: این آرزوی آخر نوشته رو از ته ته دل کردم ولی خدا به دل من انگار کار نداره همنینجور دیشب هم ازش خواستم ولی می بینید که هنوز دارم برا شما مطلب میذارم رو بلاگ

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 تير1385ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط مهدی ناصری | 16 گپ

--------------------------------------------------------------------------------

غریزه ی جنسی تو و غذا خوردن من ...


نمی دونم تازه رو تخت افتاده بودم یا قبل از اون بود که این جمله رو از یه فیلسوف که اسمش خاطرم نیست خوندم: رفتار انسانها در پرداختن به شهوت شون یکی از غریزی ترین رفتاری است که انجام می دهند. تعبیر درسته از این جمله اینه که شیوه ی رفتاری هیچ یک از کل انسان های روی زمین برای برطرف کردن غریزه ی جنسی شون شبیه یکی دیگه نمی تونه باشه و همه چیز بصورت غریزی در لحظه اتفاق می افته.

حالا شاید بپرسید این چه ربطی به غذا خوردن داره ؟ من از وقتی افتادم رو تخت یکی از بزرگترین عذاب هام غذا خوردن از دست این و اون بود. هیچ کس به اندازه ی مامانم تو دهن من غذا نذاشته. باور می کنید بعد از کلی دعوا و مرافه و پرت کردن بشقاب غذا و حتی یه بار ریختن غذایی که تو دهنم بود تو بشقاب، هنوز نتونستم بهش بفهمونم مثلن چقد نمک یا فلفل یا هر چاشنی دیگه رو خوراکم بریزه . همین مسئله ی چاشنی رو در نظر بگیرید خودتون تا آخر خط رو برید.



میگن زن های انسان های اولیه با نگاه کردن به دور و برشون کشاورزی رو کشف کردند. حالا قضیه من شده با دقت رو غذا خودن صدها آدم متوجه شدم هیچ کدوم شبیه یکی دیگه غذا نمی خوره و جالبتر از اون هیچ کس درست یه نمونه غذا رو در دور روز متفاوت یه مدل نمی خوره . حالا شما فکر کنید چه عملی رو آدمی میتونه غریزی تر از غذا خوردن انجام بده. اگه با اندازه ی برطرف کردن احساس شهوت غریزی نباشه مطمئنم هم قد اون غریزی است.



حالا اینجانب با کمال سرافکندگی اعلام می کنم تو این چند ساله خدا می دونه چقد منو بد کردند و یا من بد دادم که طرف رو کفری کرده. البته اونا جیغ منو بیشتر درآوردن.



شعر امروز: تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم / با خزانت نیز خواهم ساخت خاکِ بی خزانم



پیوست1: شماها چقد ماه اید!! چقد مهربونید!! چقد با احساس هستین !! چقد با حرفاتون خوش بحال من میشه. می گید صدات قشنگه و خوب شعر می خونی. ولی من هنوز یه خورده خمارم. من تو اون شعر تکه تکه شدم. حالا واسه تکه تکه های من از خودتون لاو در وکنید.

پیوست 2: می دونم توی پیوست قبلی خودمو خیلی لوس کردم ولی بچه وقتی خوش بحالش شد پشت سرش لوس میشن

پیوست 3: ......... ........ ...... ....... ......................

پیوستِ قول می دم بدون پی نوشت 0 : ببینم کی می تونه بجای نقطه چین ها حرفا و یا جملات قشنگی بذاره

پیوستِ قول می دم بدون پی نوشت 1 : می دونم اونقد خل نیستی که پیوست قول می دم بدون پی نوشت بعدی رو بخونی

پیوستِ قول می دم بدون پی نوشت 2 : بانو، تارا، ماندانا، ویدا، الهام ، دلارام، سانی، مانی، یاسمن، مدیر، ملودی ، سارا، فرزاد، رضا، آرایه ، ویولت، رکسانا و گیچ منگولی ، خیلی دوستتون دارم



+ نوشته شده در سه شنبه 13 تير1385ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط مهدی ناصری | 14 گپ

--------------------------------------------------------------------------------

دیوانگی (شعری از صالح دروند)
یکی دو ماه پیش که رفته بودم شب شعر وقتی صالح دروند اومد دیوانگی و یه غزل دیگه شو خوند اونقد شعراش به دلم نشست که بعد از شب شعر می خواستم همون موقع شعرو ازش بگیرم که فرید گفت شعرهاشو توی وبلاگش گذاشته.

ماندانا خانم من نه یه پیک نه دو پیک بلکه کوزه رو سر می کشم. ولی شرابم همین شعراست. اونا رو من اثر نمی کنند. این یکی دُردش اونقد زیاده که خوردنش خیلی حال داد.

شعر با صدای خودم





دستم به مچ رسیده؛ قرار است پام را...

دارم دوباره می جوم انگشتهام را ...



هرجا که بوده است اثری از تو گشته ام؛

گلدانِ روی تاقچه را؛ پشت بام را



اما نبوده هیچ اثری از تو هیچوقت

حتی نگفته شد خبری از تو هیچوقت



آن روزهایِ با تو گذشته زمان – زمان

حالا یکی – دو سال گذشته از آن زمان



آرام تکیه داده به یک چوب... یادم است

تصویرِ سربزیریِ تو خوب یادم است



از زیرِ روسری دو – سه نخ مویِ مشکی ات

قدم نمی رسید به ابروی مشکی ات



حالا بزرگ تر شده ام؛ راه می روم؛

می پوشم از قرارِ تو شلوارهام را -



با کفشِ چرمِ مشکی و پیراهنِ سفید؛

تغيیر می دهم تُنِ زیرِ صدام را -



مانندِ اسب پشتِ سرت تاخت می کنم

انگار که گسیخته باشم لگام را -



آنقدر می دوم که به گردت نمی رسم

کم کم به وعده گاهِ نبردت نمی رسم...



من دوستت ندارم؟ این جرم مسخره ست!

هرگز نمی پذیرم، این اتهام را



این سالها که بی تو گذشتند روز و شب

چشمم ندیده غیرِ تو ماهِ تمام را



دنبالِ راهِ خانه تان مست می رسم

دارم به چند کوچه بن بست می رسم!



یعنی تو هیچ جای جهان خانه کرده ای

یعنی تو هیچ جای جهان

در گودیِ زیرِ چشمانت

درشت ترین اتفاق را

درد می با...



رد می شوم که بی تو شدن خسته ام کند

رد می شوی که مهرِ تو دلبسته ام کند



دستم به مچ رسیده؛ قرار است پام را...

معجونِ تلخِ چشمِ تو هم چاره ای نکرد



دارم دوباره می جوم انگشتهام را ...

معجونِ چشمِ تلخِ تو هم چاره ای نکرد



دارم دوباره می جوم

تلخ و تُرش های این اتفاق را

که فا...

فا ! اسمِ اول، قسمتِ تو باشد

که قسمتِ اولِ اسمت صله باشد

که « فا» فاصله باشد

که فاصله باشد!



حالا تو احتمالن از این وضع خسته ای

یعنی کنارِ خاطره هایت نشسته ای



مثلِ همیشه آمده ای در خیالِ من

احساسِ خوبی است! دوباره تو مالِ من...



« 18 آوریلِ 97

من می نویسم تا به گریه نیفتم ، من می نویسم تا تو هیولای درونم ، از این که هستی تنهاتر نباشی ، یا من می نویسم که تو تنهایی، و تو تنها خواهی ماند » پیام یزدانجو



از آسمان و زمین بی تو درد می بارد

درخت بی تو فقط برگِ زرد می بارد



نشسته منتظرِ آسمانِ من « ماه» ی

که گوشی تلفن با « پیامِ کوتاه» ی



سفید می پاشد روی گوشیِ تلفن

حروفِ مضطرب از دوردستِ « همراه» ی



اگرچه هیچ کسی هیچ وقت آنجا نیست!

تو هیچ جای جهان نیستی ، کجا هستی؟



کجایِ کوچکِ بازیچه ی خدا هستی؟



شنیده ام که قرار است زندگی بکنی

کنارِ آن که به اخلاقش آشنا هستی



همان که دستِ تو در دستِ اوست در باران!

همین که راه می روید

تمام ولیِ عصر را

بدونِ شانه های افتاده از من...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 تير1385ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط مهدی ناصری | 19 گپ

--------------------------------------------------------------------------------

یادداشت خیابانی


دیشب بخاطر دیدن یه خونه که اعلام فروش کرده بود بعد مدتی از خونه زدم بیرون . خونه جای خوبیه و چهار سالی از پروانه ی ساختش گذشته و اگه مشکل وام گرفتن نداشته باشه منو داداشم شریکی می خریمش . با این حال ده تمونی هنوز خرج داره تا بشه بری داخلش . طرف یه مغازه تو خونه در آورده بود که می گفت مغازه رو خونه نیست . منم اسرار داشتم مغازه رو هم رو خونه بفروشه تا یه کسب و کاری خودم راه بیاندازم. با توجه به اینکه خیلی جای مناسبی نداره تو فکرمه عمده فروشی جنسای قاچاقی که از بنادر دیگه میارن اونجا راه بیاندازم. البته اگه گیرش بیارم شلوغش نمی کنم و اونجا رو یه مرکز کوچیک انواع ماالشعیر و نوشابه های خارجی برا مصرف سوپری های شهر خودمون می کنم.



بعد از دیدن خونه و اومدن تو شهر، هوس کردم بیرون غذا بخورم. با رضا و جلیل که همرام بودند رفتیم پیتزا صدف. داخل که شدیم همه چشماشون رو تلویزیون بود و بازی آلمان و آراژانتین رو نگاه می کردند. خدا رو شکر ما که رسیدیم داشتند پنالتی ها رو می زدند و زودی تموم شد. با اینکه طبق آخرین آزمایش ها چربی و نمکم بالا هستش بازم همراه یه مک دونالد چیپس هم سفارش دادم. رضا و جلیل هم پیتزا و سالاد خوردند.

بی خیال شکم لامصب. بعدش اومدیم بیرون دیدیم هوا برا قدم زندن اونقد گرم نیست که تمام بدنت عرق بشه . بچه ها تعارف کردند: بریم یه خورده طرف میدون کاروانسرا؟ منم که پررو گفتم: بریم من که نمی خوام ویلچرو هل بدم. خلاصه رفتیم تا میدون و برگشتیم. چند تایی هم عکس گرفتیم. ( تا وقتی انگشتای خودم عادت کنه دکمه ی دوربین رو فشار بده مجبورید با همین عکس های کج و کوله کنار بیایید )

تو این یکی دو ساله تو خیابون چمران دو سه تا پاساژ بزرگ مثه قارچ در اومده . رضا مدت ها بود که تو این خیابون رد نشده بود. از اولی که راه افتادیم از پاساژها حرف زد تا رسیدیم خونه . بنده خدا دلش می خواد همینجوری الکی شصت هفتاد تومنی گیرش بیاد یه مغازه تو اون پاساژها برداره

شعر امروز: در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد / ببین که اهل دلی در جهـان نمی بینم (ابتهاج)

پیوست: دوست معلول نخایی محمود تنهاترین مرد زمان تازه به جمع وبلاگ نویسها پیوسته. اون یه مبارز راه روشنایی هستش که گیتار کلاسیک می زنه

+ نوشته شده در يکشنبه 11 تير1385ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط مهدی ناصری | 19 گپ

--------------------------------------------------------------------------------

خمار 1
الان بدجوری خمارم و این شعرو تازه نوشتم. آرایه جون حرفات تو گوشمه و می خوام بهش عمل کنم. ولی نمی دونم چرا باز تو این مطلب گفتم نمی خوام تو نگات بیتوته کنم.


از این خمار



نمی خوام



در نگاه تو بیتوته کنم



ولی چه کنم؟



که هنوز خمار آن خمار دو نرگس جادو





بیا دست از سرم بدار



یا بیا نیمه شب ها



که دردی کش ثانیه های نفس گیر م



لوتی گری کن و



به خوابم بیا



تا رویاهای سرگشته ام



دستی در موهایت کشد



و بر پیشانی ات



بوسه ای ...



بیتوته کردن: شب را موقت در جایی سر کردن

دردی کشی: کسی که شراب ته کوزه که بسیار تلخ تر است می نوشند

+ نوشته شده در شنبه 10 تير1385ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مهدی ناصری | 19 گپ

--------------------------------------------------------------------------------

من وبلاگم رو می کشم پس هستم


این روز ها مرتب شاهد بسته شدن وبلاگ ها بشکل انتحاری هستیم. یک نفر وارد دنیای مجازی می شه و با بلاگ نویسی افرادی مرتب مطالبش رو می خونند. اگر اون بدونه چی می نویسه معمولن رابطه ی صمیمی ای بین او و مخاطبانش بوجود میاد. بعد یهو می بینیم نویسنده وبلاگ درش رو تخته می کنه و کلی از خواننده هاشو انگشت به دهن میذاره. حالا در رابطه با چرایی این مسئله نمی خواهم بنویسم. می خوام از احساس خودم وقتی با چنین مسئله ای مواجه می شم بگم.



سه سال پیش تو یکی از سایت های خبری خوندم درب سینما مراد هم برای همیشه بسته شد. وقتی این خبرو خوندم احساس کردم یکی از دوستان خوبم از دنیا رفته. سینما مراد توی میدون امام حسین است و من دوتا فیلم بیشتر اونجا نگاه نکردم. فیلم سکوت از محسن مخملباف و فیلم نیمه ی پنهان از تهمنه ی میلانی. از هر دوی اینها لذت بردم. یکی از دلایلی که رفتم سینما مراد خلوت بودن همیشگی این سینما و اینکه هر وقت می رسیدی بلیط آماده بود. تا می رفتی تو سینما، فضای اونجا یه حس عجیبی بهت می داد. خلوت بودن و تاریکی و یه جور حس غربت سالن انتظار و بوفه، همه جای سینما رو گرفته بود. انگار نه انگار پشت درب و گیشه ی سینما میدون پر سر و صدا و شلوغ امام حسین بود. احساس می کردی سینما یه کارونسرای متروک و قدیمی تو دل کویر است که حالا چند نفری مهمونش شدند تا رفع خستگی کنند. وقتی شنیدم برا همیشه درش بسته شد برا مرگش چند قطره اشک تو چشام بازی کرد. (طبق معدود قانونی که از زمان شاه هنوز تغییر نکرده وقتی سینما تعطیل میشه بجای اون فقط میشه سینما زد)

چند وقت پیش که یکی از وبلاگ هایی که حسابی باهاش جور شده بودم یهو طرف درشو بست. اونروز یه حسی شبیه همونی که وقتی شنیدم سینما مراد بسته شد سراغم اومد. انگار یه کاروانسرای قدیمی تو دل کویر یهو نابود بشه



شعر امروز: صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن / دور فلک درنگ ندارد شتاب کن



پیوست: از همه ی دوستانی که برای مطلب "انت عمری یا حبیبی" با حرفای مهربونه شون منو نوازش دادند تشکر می کنم و اینو بدونید من غلام مرامتونم

+ نوشته شده در جمعه 9 تير1385ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط مهدی ناصری | 13 گپ

ترس مهمانی ناخوانده...
چشمامو میبندم و سعی میکنم با یاد آوری روزهای نوجوونی که دختری نترس و شجاع بودم کمی این ترس رو از خودم دور کنم... حتی فکر این که خدا در کنارم و در درونم هست هم نمیتونه این ترس مهمون شده رو از من دور کنه.. با خودم تکرار میکنم هر جا عشق باشه ترس نیست.. هر جا عشق باشه ترس نیست... اما سر سوزنی فایده نداره... تکرار میکنم دل آرام گیرد با یاد خدا.... فایده نداره... چشمامو باز میکنم... دست کوچولو و مهربون اشکان کوچولو رو که با جیغش منو از خواب پرونده در دست میگیرم و میبوسم... فکر میکنم حتما خواب بدی دیده که اینطور با جیغ پریده...

ای کاش رامین اینجا بود... حضورش همیشه اطمینان و آرامش و امنیت رو به همراه داره... دوباره سعی میکنم با فرو رفتن در خاطرات نوجوونیم ترس رو از خودم برونم. مگه من همون یاسمنی نیستم که 11 شب تنهایی با دوچرخه مسیر طولانی خونه تا گلخونه ها رو تو این باغ درندشت طی میکرد بی ذره ای ترس؟ حالا توی همون باغ در حالی که تو اتاق بغلی مامان و بابا خوابن میترسه! این نشونه کم شدن ایمانم نیست؟ صدای پارس سگهامون منو دوباره میاره تو حال و باز ترسی گنگ و ناراحت کننده تموم وجودمو میگیره....

فکر میکنم از کجا این ترسها شروع شد؟.. از اون روزی که استاد کارورزی پرستاریمون منو مجبور کرد که تا ظهر پیش مریضم که مرده بود بنشینم؟ تا ترسم از مرده بریزه!!! (انگار قرار بوده مرده شور بشم!) و من شبش از ترس تا صبح جون کندم و لعنت به رشته پرستاری و استادش فرستادم؟ یا به خاطر فیلمهای ترسناکی که در دوران دانشجویی میدیدم و فکر میکردم افتخاره!!!؟ یا ... و فکر میکنم مگه فرقی هم میکنه؟ مهم اینه که میترسم!

کم کم سپیده میزنه و با خودش آرامشو برام به ارمغان میاره و من از خستگی بیهوش میشم...

2 نوشته شده در سه شنبه سيزدهم تير 1385ساعت 17:3 توسط یاسمن | 14 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

تراژدی در سه پرده!!!!!
پرده اول: پراید شوهر خواهرم دیروز پیدا شد.( از دعاهاتون ممنون) البته همون روز که گم شده بوده تو اتوبان تهران کرج در حالی که به خاطر تموم شدن بنزینش رهاش کرده بودن و ضبط و کولر و رینگ و لاستیک و زاپاس و جکش و یه سری خرت و پرت دیگه رو برده بودن پیداش میکنن ولی ۶ روز بعد خبر میدن که پیدا شده .... حالا چرا ۶ روز بعد خدا داند؟ لابد یه نفر داشته تو کاغذها میگشته دنبال شماره ماشین و شماره تلفن صاحب ماشین!

پرده دوم: رنگ از صورت مهربونش پریده و تو چشماش نگرانی موج میزنه... میگم حالا نگران نباش گلناز جون ( گلناز خواهرمه) شاید یه جاییه که نمیتونه تماس بگیره... با صدایی که از نگرانی میلرزه میگه: مگه ممکنه الان ساعت ۵ بعد از ظهره... از صبح تا حالا هیچ خبری ازش نیست. میگم: خوب براش اس ام اس بزن.. میگه: چند تا زدم... جواب نداده. موبایلشم میره رو پیغام گیر... یه حس بد نگران کننده مثل خون تو رگهام میدوه... میگم خدایا دیگه حوصله و جون خبر بد ندارم... تمنا میکنم...

پرده سوم: ساعت ۶ عصره و گلناز هنوز داره موبایل شوهرشو میگیره که بلاخره موفق میشه و گوشی رو که قطع میکنه میزنه زیر گریه! میگه از صبح تا حالا محمد رو با ماشین خودش! گرفتن. گفتن اعلام شده که این ماشین سرقت شده! هر چی مدارکش رو نشون میده میگه بابا این ماشین خودمه میگن به ما گفتن دزدیده شده! میگه دزدیده بودنش ولی دیروز تحویلش گرفتم اینم مدارکش! قبول نمیکنن! میگه خوب استعلام کنید ببنید راست میگم یا نه! میگن باید افسر نگهبان بیاد استعلام کنه! میگه لااقل بزارید به خانواده ام خبر بدن میگن نمیشه! و از ۹ صبح تا ۶ بعد ازظهر گرسنه تو بازداشت بوده! تا افسر نگهبان نازنین تشریف میاره استعلام میکنه و معلوم میشه که ایشون دزد ماشین خودشون نیستن! و آزادش میکنن!

پی نوشت: نباید این سیستم یه کم فقط یه کم اطلاع رسانیش سریعتر باشه؟ از پیدا شدن ماشین ۱۰ روز گذشته اما به راهنمایی رانندگی و....اعلام نشده که پیدا شده. میگن خودتون باید برید اعلام کنید که پیدا شده! به همه جا مثلا راهنمایی رانندگی! شماره گذاری! و .... یه کم مسخره نیست ؟

پی نوشت دو: متشکر از سر زدنهاتون. من همچنان مسافرتم .اومدم تهرون به همه تون سر میزنم...





2 نوشته شده در چهارشنبه هفتم تير 1385ساعت 15:33 توسط یاسمن | 56 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

میرن آدما از اونا فقط....
همه سیاه پوشیدن و غم تموم فضای خونه رو پر کرده... صدای رسول نجفیان از بلندگو پخش میشه که با سوز میخونه.. میرن آدما .... از اونا فقط.... خاطره هاشون.... به جامیمونه.... نگاهش میکنم هنوز خیلی زود بود که بیوه بشه.... پسرش که ۲۲ ساله به نظر میاد عین یه مرد مثل کوه ایستاده پشت مادرش.... دستاشو حلقه میکنه دور شونه های مادر گونه مادرشو میبوسه و میگه مامان غصه نخوری ها ... یه زندگی برات میسازم که همه مات بمونن.... یه وقت غصه نخوری ها... نگاهش میکنم انگار یه شبه از بچه گی در اومده و مرد شده... مسئولیت یه زندگی یه شبه افتاد رو دوشش... دخترش شوکه است در حالی که رنگ به صورت نداره (فکر کنم اونم ۲۰ سالشه) دولا میشه دستای مادرشو میبوسه نوازشش میکنه.... نه حرف میزنه..... نه اشک میریزه... فقط مادرشو با یه عشقی نگاه میکنه و میبوسه و بو میکنه انگار روح پدرشم هم رفته تو جسم مادرش.... و مادره فریاد میزنه خدایا فقط بهم صبر و طاقت بده ...صبر... صبر صبر و من هر کاری میکنم نمیتونم بغضمو تو گلو خفه کنم و هق هق میبارم و میبارم...

پینوشت: اومدم شمال... شوهر دخترعمه ام بر اثر سکته قلبی... چیزی که بسیار شایع شده فوت کرده... دیگه برای پراید خواهرم غصه نمی خورم. فکر میکنم مال دنیا چه ارزشی داره وقتی جون آدما انقدر بی ارزشه....

پی نوشت دو: همیشه وقتی یکی میمیره اونایی که قهرن یادشون میفته که دنیا ارزش قهر بودنو نداره با هم آشتی میکنن!

پی نوشت سه: بعضی ها هم حتی با مرگ یه عزیز دوزاریشون نمیفته که دنیا بی ارزشه و سعی میکنن بازم به شغل شریف تکه پرونی و دل شکستن دیگرون ادامه بدن...

پی نوشت چهار: خوش به حال اونایی که وقتی میرن ازشون فقط خوبی میمونه مثل همین آقایی که فوت شد...

پینوشت آخر: ببخشید که اینجا شده ماتمکده!



2 نوشته شده در پنجشنبه يکم تير 1385ساعت 16:14 توسط یاسمن | 52 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

مژدگانی
من فکر میکنم اگه مردم ما دست به دزدی میزنن دلیلش گرسنگی و فقر نیست که بسیارند آدمهایی که شب گرسنه بر بالین میگذارند ... نان خالی میخورند اما حاضر نیستند لقمه ای مال حرام بر سر سفره شون بیارن... دلیلش فقط و فقط بی ایمانیه... چقدر تاسف آوره که در مملکتمون ماشین رو با قفل فرمون و دزدگیر به ثانیه ای میدزدن... حیف که اینهمه استعداد جوونهای ما به این صورت هرز میره... افسوس که ایمان مدتهاست از دل بیشتر مردمان مهربون این مرز و بوم رخت بر بسته.... وقتی دزدیهای میلیاردی میشه و آب از آب تکون نمیخوره.... چطور میتونیم به جوونهامون یاد بدیم که از نیروی مغزشون و از بازوهای توانمندشون میتونن به روشهای بهتری استفاده کنن.

مژدگانی برای ماشین پراید سورمه ای به شماره پلاک ایران۲۲- 181د 85

2 نوشته شده در پنجشنبه بيست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:21 توسط یاسمن | 61 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

کتونی نارنجی...
با ابروهای گره کرده و چشمانی که اونقدر برای تیز بینی ریزشون کرده که انگار دو تا خط زیر ابرو هستن وارد کلاس میشه..... در هاله ای از انرژی منفی گم شده... واقعا انگار فقط به قصد شکار اومده... شکار آدمای متقلب و خلافکار... به هر دانش آموزی که نگاه میکنه قلب منم تپشش تندتر میشه... زوم میکنه روی یه بدبخت بد شانس... میره بالا سرش و با عصبانیت میگه: چیکار میکنی؟ اون بدبختم میگه: هیچی. با تندی میگه: بلند شو! دستتو باز کن.... مانتوتو بزن بالا... کارتتو بده... جامدادیتو بده... و نا امید از این که برای به زمین زدن شکارش هیچ برگ برنده ای گیر نیورده میگه بشین! سرت رو ورقه ات... و نا امید و عصبانی تر میره بیرون.. احساس میکنم در تموم این مدت نفسم در سینه حبس بوده... تو دلم میگم خدا رو شکر تو مدیر نیستی!

این رفتار استرس زا که باعث میشه همه دانش آموزا آرامششون رو هم از دست بدن به نظرم نه تنها بسیار نادرسته بلکه توهین به من ممتحن هم هست ... این رفتار از دیدگاه من یعنی ای ممتحن بی عرضه بزار یه تقلب بگیرم تا بفهمی که یه من ماست چقدر کره داره! در صورتی که میشه بدون این پلیس بازیها هم مراقب بود که بچه ها خطا نکنن...

چه اون موقع که دانش آموز بودم چه حالا که معلمم از این رفتارهای تند بی ادبانه متنفر بودم و هستم...



هرگز فراموش نمیکنم اون روزی رو که بیست و سه سال پیش مدیر احمقمون منو به خاطر کتونی های نارنجیم از سر جلسه امتحان کشید پایین. دمپاییهای سرایدار رو که چند نمره به پام بزرگتر بود به جاش بهم داد و منو با غرور له شده ام و با یک ظاهر مسخره با اون دمپاییهای قهوه ای چند نمره بزرگتر فرستاد سر جلسه و من در تمام مدت امتحان اشک ریختم و فکر کردم چرا احمقها و سنگدلها و عقده ای ها هم میتونن مدیر بشن؟

2 نوشته شده در شنبه بيستم خرداد 1385ساعت 14:23 توسط یاسمن | 62 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

به نشونه ها اعتقاد دارید؟
عین آدمای مسخ شده مستقیم به سمت نیمکتی میرم که اونا کنارش نشستن... کتابمو باز میکنم و مشغول خوندن میشم... کتابی از اوشو که بسیار دوست دارمش و برای تلف نشدن وقتم در کلینیک همراهم آوردم... نگاهم به کتابه ولی اعتراف میکنم که ناخواسته دارم استراق سمع میکنم!!! دخترک که بسیار زیباست و ذره ای آرایش هم نداره با کمی لکنت داره با موبایلش حرف میزنه... گوشی رو قطع میکنه و به مادرش میگه: ام آر آی درد داره؟ و من سرم رو بلند میکنم تو نگاهش چشم میدوزم و میگم اصلا! و بلافاصله لو میرم که حواسم به حرفای اونا بوده... یه نیرویی بهم میگه که باید سر صحبت رو باز کنم! شایدم نیروی فضولیه! دخترک 26 ساله و دانشجو ست... 4 ساله که به مشکل روحی دچار شده ... فراموشی لحظه ای ... یا بهتره بگم از بین رفتن حافظه کوتاه مدت.... میگه: گاهی یادم میره که کی هستم...

یه آن خودمو میزارم جاش... چقدر ترسناکه که آدم فراموش کنه که کیه یا کجاست... بهش میگم: از دیدگاه من تو اتفاقی برات افتاده که دوست نداری به خاطر بیاریش یا در واقع با یادآوری اون عذاب میکشی و به همین علت دچار فراموشی لحظه ای میشی... مادرش لبخند میزنه و میگه: آره هر دومون میدونیم چه اتفاقیه... بهش یه راهی رو پیشنهاد میکنم برای این که همیشه از شر اون فکر لعنتی رها شه… به خاطر مصرف داروهای آرام بخش و ایضا ضد افسردگی کسل و شله... نمیدونم لکنتش مادر زادیه یا به خاطر مصرف داروست... ولی حتی لکنت هم از زیبایی کلامش کم نمیکنه...

میگه: از ساعت ده تا حالا (ساعت 1 بعدازظهره) منتظریم که این ام آر ای مهر بشه... میگم: به نشونه ها اعتقاد داری؟ (یه دفعه یاد آرزو توی زندگی به شرط خنده میفتم!و خنده ام میگیره!) مادرش میگه: بله خیلی! میگم: شاید قرار بوده ما ساعت یک همدیگه رو اینجا ببینیم... دفترچه شون مهر میشه و میرن... و من کتابمو میبندم و فکر میکنم این ملاقات برای من چه هدیه ای میتونه داشته باشه...

2 نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:31 توسط یاسمن | 61 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

تزریق عشق...
به رو به روم نگاه میکنم... صد جفت چشم مبهوت نگاهم میکنن. انگار من از کره مریخ اومدم یا دارم ژاپنی حرف میزنم ...جوری نگاهم میکنن که انگار میترسن پلک بزنن یا آب دهنشونو قورت بدن نکنه یه کلمه از حرفامو نشنون! انگار توقع داشتن عین همیشه از بچه هاشون و تنبلی هاشونو و سر به هوا بودنشون شکایت بشه... همون حرفای تکراری و کلیشه ای که توی همه جلسه های مادران و اولیا مدرسه زده میشه و بعدم همه از در که رفتن بیرون فراموش کنن که چه گفتن و چه شنیدن.. اما این بار با همیشه فرق میکنه! سخنران (که من باشم) داره چیزای عجیب غریب میگه! مثلا میگه تا حالا جلوی بچه هاتون به شوهراتون گفتید که دوستت دارم؟

کم مونده چشماشون از حدقه بزنه بیرون!!!

و این سخنران فقط حرفای غیر متعارف میزنه... همیشه جلسه های اینطوری بهم یه انرژی خاصی میده... میگم اگه دختراتون تو این سن عشق رو بیرون خونه جستجو میکنن شما مقصرید چون عشقی رو که نیاز دارن بهشون ندادید... چقدر دختراتون رو میبوسید ؟ در آغوش میگیرید و بهشون میگید که دوستشون دارید؟ چقدر احساس امنیت عاطفی تو خونه دارن؟ چند بار جلوشون دم در به استقبال شوهرتون رفتید بوسیدیدش و گفتید که براش دلتنگ شدید؟....چند بار....

آخر جلسه یکی از مادرا دستشو بلند میکنه و نامید میگه چرا انقدر دیر؟ چرا انقدر دیر این جلسه رو گذاشتید؟....

مطمئنم که همه لذت بردن...جو لبریز انرژی مثبته... زنگ میخوره و هیچکس دوست نداره بره حتی خودم... حیف که اشکان و رامین دم در منتظر من هستن و من باید برم درسی رو که دادم خودم عملی کنم... میرم اما بهشون قول میدم که هر وقت بخوان برای حل مشکلاتشون حاضرم کمکشون کنم و میدونم که از فردا چند مراجعه کننده خواهم داشت و از خدا برای این که منو وسیله قرار داده تا عشقش رو مهمون دلها کنم تشکر میکنم...

2 نوشته شده در پنجشنبه يازدهم خرداد 1385ساعت 9:44 توسط یاسمن | 56 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

تلخ عین زهر مار
تلخم. تلخ تلخ عین زهر مار! حتی خوردن دو تا آبنبات شیرین هم کمکی به از بین بردن تلخی دهانم نمیکنه... میدونم دلیل این تلخی چیه... باور کنید روحم تلخ شده... وقتی با خلوص نیت با همه رفتار کنی و در عوض از بعضی ها نامردی بببنی تو کندو هم که بشینی لای عسلا بازم تلخی رو تو جزء جزء وجودت حس میکنی. از قدیمم همین بودم... جربزه شو ندارم که خودمو تغییر بدم. همیشه میگم خوب اگه منم نامردی کنم که میشم عین اون. خوب اگه منم رازدار نباشم که میشم عین اون. خوب اگه منم با کوچکترین حرفی دلخور بشم و قهر کنم که میشم عین اون.... خوب اگه منم برم پشت سر براش بزنم که... خوب... خوب ....خوب... میام عین اونا نشم زیر بار بی معرفتی ها کمرم خم میشه و خم.... و یه دفعه ....عین یه شاخه که خوشحاله از این که از همه شاخه های دیگه میوه اش بیشتره ترق... ترک برمیدارم و اگه یه باغبون مهربون پیدا نشه که زیر شاخه از غم ترک خورده ام یه دو شاخه بزاره که بیش از اون ترک برنداره فاتحه ام خونده است...

2 نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 19:59 توسط یاسمن | 52 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

شکلات با طعم ....
اگه با ذوق و شوق یه شکلات خوشمزه رو بزاری تو دهنت و بعد از مکیدن و لذت بردن از طعم دلپذیرش متوجه یه چیز سفت وسطش بشی و البته فکر کنی که یه تکه شکلاته که در پروسه پخت همینطور سفت باقی مونده! و خوب به مکیدنت ادامه بدی و وقتی دیدی هیج جوری خورد نمیشه درش بیاری و ببینی ناخونه! چه حالی میشی؟ خصوصا که ناخون شبیه ناخون پا باشه! این اتفاق دیروز برای مریم(خواهر نازنینم) در حال خوردن شکلات سایه ساخت کارخونه نازنین مینو اتفاق افتاد! و جالبه امروز که با واحد شکایات مینو تماس گرفتم گفتند معذرت میخوایم این اتفاق ممکنه صد سال یه بار بیفته! حتما یه کارگر دارن که سالی یه بار اونم بالای دیگ شکلات پذی ناخوناشو میگیره! باز جای شکرش باقیه ناخون گیر تو شکلات نبود!







2 نوشته شده در دوشنبه يکم خرداد 1385ساعت 12:42 توسط یاسمن | 55 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

غذای روح
نگاه پر تمناشو از تو چشمای شیشه ای کودکانه و پر از صداقتش میدوزه تو چشمام و با یه بغض تلخی میگه: مامان شیر بده دیگه… میگم: مامانی شیر دیگه تلخ شده… و اون با همون صدای دوست داشتنی مهربون و کودکانه اش با تمنا میگه: بشور دیگه با صابون بشور دیگه… و من قلبم از این همه سنگدلی خودم و دروغی که بهش میگم میگیره… و با تلخی میگم شستم بازم تلخه…. و حالم از دروغی که میگم بهم میخوره…

وقتی میبینه هیچ امیدی نیست بغلم میکنه سر کوچولو شو میزاره رو شونه ام و بغضش میترکه … نا امید از خوردن شیری که بیشتر از یه غذای جسم غذای روحشه… تنها پیوند اون و من… میگه: آب بده… و من سعی میکنم نزارم اشکم رو که از گوشه چشمم روی گونه هام می غلطه ببینه… ای کاش میدونست که برای من هم این جدایی سخته…

فکر میکنم آخرش که چی الان از شیر نگیرمش بلاخره یه ماه دیگه دو ماه دیگه… و به خودم دلداری میدم مگه دکتر نگفت شیر جلوی اشتهاشو میگیره و وزنش کم میشه… باید قطع کنی… اما لامذهب دل مادرا عین شیشه نازکه….. با تلنگری ترک بر میداره…

صدای نازکش منو از تو فکر میکشه بیرون… مامان لالایی بخون دیگه … و من با بغض میگم… لالایی گویم و خوابت نمیاد…. بزرگت میکنم یادت نمیاد….

پی نوشت: شرمنده! موضوع خیلی شخصی شد ولی چه کنم الان به دلداری هاتون نیازمندم!

پی نوشت دو !!! عکس اشکانو اون بغل عوض کردم یه عکس با کلاه قرمز ولی ظاهرا فقط خودم این تغییرو میبینم میشه اگه میبینیدش تو نظرات بنویسید؟

2 نوشته شده در پنجشنبه بيست و هشتم ارديبهشت 1385ساعت 14:24 توسط یاسمن | 59 نظر

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home