پدر و مادر
پدر ومادر۲
خوب دوستای خوبم اینم بقیه ماجرا .نمیدونم از اینکه طولانیه چکار میکنید میخونی یا اینکه یه اه. میگی ومیریاما هر چی هست اگر تونستی یکیاز اینا رو بخون با خودت فکر کن راست میگه یانه.فکر کن حتما.......
18- وقتی که 18 ساله بودی، اونا ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردی؛ اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش پدرومادرت نيومدی!
19- وقتی که 19 ساله بودی، اونا، شهريه دانشگاهت رو پرداخت كردند، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوندند و وسائلت رو هم حمل کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!)
20- وقتی که 20 ساله بودی، اونا ازت پرسيدند که ، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازشون تشکر کردی با گفتنِ: به شما ربطی نداره !!
21- وقتی که 21 ساله بودی، اونا، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات دادند ، تو هم، با گفتن اين جمله ازشون تشکر کردی : من نمی خوام مثل شما باشم !
22- وقتی که 22 ساله بودی، اونا تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفتند ، تو هم ازشون تشکر کردی وازشون پرسيدی که : می تونید هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنید !
23- وقتی که 23 ساله بودی، اونا برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه دادند ، تو هم، ازشون تشکر کردی با گفتن اين جمله، پيش دوستات : اون اثاثيه ها زشت هستن !
24- وقتی که 24 ساله بودی ، اونا دارايی های تو رو ديدند و در مورد اينکه در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی ازت سئوال کردند، تو هم با دريدگی و صدايی (که ناشی از خشم بود)فرياد زدی :پدر، مــادررر، لطفاً !!
25- وقتی که 25 ساله بودی، اونا کمکت کردند تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی و در حالی که گريه می کردند بهت گفتند که : دلمان خيلی برات تنگ می شه، تو هم ازشون تشکر کردی ؛ اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی !!
26- وقتی که 30 ساله بودی ، اونا از طريق شخص ديگه ای فهميدند که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زدند ، تو هم با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی : "همه چيز ديگه تغيير کرده " !!
27- وقتی که 40 ساله بودی، اونا بهت زنگ زدند تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنند، تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازشون تشکرکردی !!
28- وقتی که 50 ساله بودی، اونا مريض شدند وبه مراقبت و کمک تو احتياج داشتند ، تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن ، ازشون تشکر کردی !!
و سپس، يک روز، اونا، به آرامی از دنيا ميرن . و تمام کارهايی که تو(در حق پدرو مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه پدرو مادرت،هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهشون محبت کنی...
واگه زنده نيستند ، محبت های بی دريغشون رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به پدرو مادرت محبت کنی و اونارو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه پدرو مادر داری!!!!!
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۳۰ و ساعت 02:11 توسط یاسمن بانو
نظرات (11) | [ بالاي صفحه ]
او هم رفت
پيكر «پوپك گلدره» در بهشت زهرا به خاك سپرده ميشود
خوب بالاخره تنش از حصار زندگی بیرون جست.
حتما دیگه تا الان شنیدی که پوپک گلدره (اره همون دریای خودمون) بالاخره راحت شد نه ماه رو جنگید اما .......
من یکی که عاشق سریال دریا بودم شمارو نمیدونم .........
نمیتونم از ناراحتی چیزی براتون بنویسم هر کس میخونه اخرش هم یه صلوات......
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۲۹ و ساعت 00:47 توسط یاسمن بانو
نظرات (6) | [ بالاي صفحه ]
پدرومادر
1- وقتی که تو 1 ساله بودی، اونا(مادرو پدر) بِهت غذا ميدادند و تو رو می شستند! به اصطلاح، تر و خشک می کردند ، تو هم با گريه کردن در تمام شب از اونا تشکر می کردی!
2- وقتی که تو 2 ساله بودی، اونا، بهت ياد دادند تا چه جوری راه بری ، تو هم اين طوری ازشون تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زدند، فرار می کردی!
3- وقتی که 3 ساله بودی، اونا، با عشق، تمام غذايت را آماده می کردند ، تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازشون تشکر می کردی!
4- وقتی 4 ساله بودی، اونا برات مداد رنگی خريد ند، تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازشون تشکر می کردی!
5- وقتی که 5 ساله بودی، اونا، لباس شيک به تنت کردند تا به تعطيلات بری ، تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازشون تشکر کردی!
6- وقتی که 6 ساله بودی، اونا، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کردند ، تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازشون تشکر می کردی!
7- وقتی که 7 ساله بودی، اونا، برات وسائل بازی بيس بال خريدند ، تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازشون تشکر کردی!
8- وقتی که 8 ساله بودی، اونا، برات بستنی خريد ند ، تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازشون تشکر کردی!
9- وقتی که 9 ساله بودی، اونا، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداختند ، تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازشون تشکر کردی!
10- وقتی که 10 ساله بودی، اونا، تمام روز رو رانندگی کردند تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببرند ، تو هم، ازشون تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
11- وقتی که 11 ساله بودی، اونا تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما بردند، تو هم، ازشون تشکر کردی، ازشون خواستی که در يه رديف ديگه بشينند!
12- وقتی که 12 ساله بودی، اونا تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشتند ، تو هم، ازشون تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بروند!
13- وقتی که 13 ساله بودی، اونا بهت پيشنهاد دادند که موهاتو اصلاح کنی ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با گفتن اين جمله: شما اصلاً سليقه ای ندارید!
14- وقتی که 14 ساله بودی، اونا، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کردند، تو هم،ازشون تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
15- وقتی که 15 ساله بودی، اونا از سرِ کار برمی گشتند و می خواستند که تو رو در آغوش بگيرند(ابراز محبت کنند) ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! (نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشوند!)
16- وقتی که 16 ساله بودی، اونا بهت ياد دادند که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد دادند) ، تو هم، ازشون تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
17- وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اونا منتظر يه تماس مهم بودند ، تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازشون تشکر کردی!
پ.ن:دوستای عزیز خورده نگیرید کامپیوتر قاطی کرده فعلا درهم بخونید تا بعد .در ضمن ادامه داره
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۲۶ و ساعت 23:41 توسط یاسمن بانو
نظرات (10) | [ بالاي صفحه ]
تو نزديك ترين كسي هستي به روح من
تو نزديك ترين كسي هستي به قلب من
ما هرگز با روح و قلبمان قهر نمي كنيم،
قهر نميكنيم جز با انديشه
و انديشه يك شيئي است اكتسابي
--------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:مواظب خودتتون باشین .
پ.ن:دوستای عزیز پست (من مریضم) فقط یه شوخی بود البته نه همش اما خوب دیگه اونروزا واقعا از بیکاری خسته شده بودم خانوما به دل نگیرن.
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۲۴ و ساعت 00:38 توسط یاسمن بانو
نظرات (3) | [ بالاي صفحه ]
والدـ كودكـ ـبالغ
--------------------------------------------------------------------------------
نمیدونم کدوم یکیتون به وبلاگ ویولت میرید حتما اکثرتون میشناسیدش این مطلب رو تو وبلاگش خوندم حتما شما هم بخونیدش.
--------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : اقا يا خانوم (اااااااااااااا) نميدونم كي بودي يا هستي اما اگر دم از غيرت زدي خيلي بهتر بود كه غيرتت رو هم نشون ميدادي وادرسي يا ايميلي ميزاشتي تا دليلش رو بگم.
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۲۱ و ساعت 16:02 توسط یاسمن بانو
نظرات (4) | [ بالاي صفحه ]
علت ونام مريضی...
نه مثل اینکه کسی نتونسته بفهمه من چمه.........
اگر گفتم تنم میخاره نه اینکه شپش داشته باشم نه برای این میخاره که دلم میخواد غیبت کنم .وفقط یه کاسه نخود چی کم دارم وبه به شروع کن............
انگشتامم درد میکنه همش برای مزاحم شدن اونم از نوع تلفنی اما حیف که نمیشه شمارم میوفته وووووووووووووو
ام از شوخی گذشته تو این دوساله که درسم تموم شده ونشستم تو خونه تازه میفهمم چرا این خانومای خونه دار همش دوست دارن غیبت کنن .همش میخوان که ببینن اون یکی چی خریده چی پوشیده یبا اینکه طلا چی انداخته وووووو
هیچ کسم نیست بهم کمک کنه ( اینو با داد بخونیدا)خسنه شدم یکی یه کار تو کرج یا دم دمای تهران برام پیدا کنه که شدیم من وکار جن وبسم اله............
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۱۹ و ساعت 08:26 توسط یاسمن بانو
نظرات (11) | [ بالاي صفحه ]
من مريض شدم..
سعی کن کسی رو دوست داشته بشی که قلب بزرگی داشته باشد، تا مجبور نشی برای جا گرفتن در قلبش خودت و کوچیک کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
--------------------------------------------------------------------------------
نمیدونم چرا حس میکنم چند روزه که مریضم تازگی نداره ها چند روزه ...........نمیدونم چرا اما انگار واقعا مریضم ..انگشتام درد میکنه تنم میخاره واینکه سرم خیلی درد میکنه .کی میتونه بگه من چمه خودم میدونما میخوام مطمئن بشم
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۱۶ و ساعت 15:34 توسط یاسمن بانو
نظرات (11) | [ بالاي صفحه ]
جهان هستی
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۱۴ و ساعت 15:27 توسط یاسمن بانو
نظرات (9) | [ بالاي صفحه ]
خدایا مراآن ده که
مرا آن به
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۰۶ و ساعت 00:17 توسط یاسمن بانو
نظرات (6) | [ بالاي صفحه ]
اسمانی
کسی که آسمانی است
مرگ برایش آغاز کامیابی است
بی تردید کامیابی از آن اوست
اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد
جاودانه میشود
وکسی که شب درازش را به خواب می رود
به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود
کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید
و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود
از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد
* جبران خلیل جبران
خوب دوستای خوبم اینم بقیه ماجرا .نمیدونم از اینکه طولانیه چکار میکنید میخونی یا اینکه یه اه. میگی ومیریاما هر چی هست اگر تونستی یکیاز اینا رو بخون با خودت فکر کن راست میگه یانه.فکر کن حتما.......
18- وقتی که 18 ساله بودی، اونا ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردی؛ اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش پدرومادرت نيومدی!
19- وقتی که 19 ساله بودی، اونا، شهريه دانشگاهت رو پرداخت كردند، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوندند و وسائلت رو هم حمل کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!)
20- وقتی که 20 ساله بودی، اونا ازت پرسيدند که ، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازشون تشکر کردی با گفتنِ: به شما ربطی نداره !!
21- وقتی که 21 ساله بودی، اونا، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات دادند ، تو هم، با گفتن اين جمله ازشون تشکر کردی : من نمی خوام مثل شما باشم !
22- وقتی که 22 ساله بودی، اونا تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفتند ، تو هم ازشون تشکر کردی وازشون پرسيدی که : می تونید هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنید !
23- وقتی که 23 ساله بودی، اونا برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه دادند ، تو هم، ازشون تشکر کردی با گفتن اين جمله، پيش دوستات : اون اثاثيه ها زشت هستن !
24- وقتی که 24 ساله بودی ، اونا دارايی های تو رو ديدند و در مورد اينکه در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی ازت سئوال کردند، تو هم با دريدگی و صدايی (که ناشی از خشم بود)فرياد زدی :پدر، مــادررر، لطفاً !!
25- وقتی که 25 ساله بودی، اونا کمکت کردند تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی و در حالی که گريه می کردند بهت گفتند که : دلمان خيلی برات تنگ می شه، تو هم ازشون تشکر کردی ؛ اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی !!
26- وقتی که 30 ساله بودی ، اونا از طريق شخص ديگه ای فهميدند که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زدند ، تو هم با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی : "همه چيز ديگه تغيير کرده " !!
27- وقتی که 40 ساله بودی، اونا بهت زنگ زدند تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنند، تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازشون تشکرکردی !!
28- وقتی که 50 ساله بودی، اونا مريض شدند وبه مراقبت و کمک تو احتياج داشتند ، تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن ، ازشون تشکر کردی !!
و سپس، يک روز، اونا، به آرامی از دنيا ميرن . و تمام کارهايی که تو(در حق پدرو مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه پدرو مادرت،هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهشون محبت کنی...
واگه زنده نيستند ، محبت های بی دريغشون رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به پدرو مادرت محبت کنی و اونارو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه پدرو مادر داری!!!!!
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۳۰ و ساعت 02:11 توسط یاسمن بانو
نظرات (11) | [ بالاي صفحه ]
او هم رفت
پيكر «پوپك گلدره» در بهشت زهرا به خاك سپرده ميشود
خوب بالاخره تنش از حصار زندگی بیرون جست.
حتما دیگه تا الان شنیدی که پوپک گلدره (اره همون دریای خودمون) بالاخره راحت شد نه ماه رو جنگید اما .......
من یکی که عاشق سریال دریا بودم شمارو نمیدونم .........
نمیتونم از ناراحتی چیزی براتون بنویسم هر کس میخونه اخرش هم یه صلوات......
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۲۹ و ساعت 00:47 توسط یاسمن بانو
نظرات (6) | [ بالاي صفحه ]
پدرومادر
1- وقتی که تو 1 ساله بودی، اونا(مادرو پدر) بِهت غذا ميدادند و تو رو می شستند! به اصطلاح، تر و خشک می کردند ، تو هم با گريه کردن در تمام شب از اونا تشکر می کردی!
2- وقتی که تو 2 ساله بودی، اونا، بهت ياد دادند تا چه جوری راه بری ، تو هم اين طوری ازشون تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زدند، فرار می کردی!
3- وقتی که 3 ساله بودی، اونا، با عشق، تمام غذايت را آماده می کردند ، تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازشون تشکر می کردی!
4- وقتی 4 ساله بودی، اونا برات مداد رنگی خريد ند، تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازشون تشکر می کردی!
5- وقتی که 5 ساله بودی، اونا، لباس شيک به تنت کردند تا به تعطيلات بری ، تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازشون تشکر کردی!
6- وقتی که 6 ساله بودی، اونا، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کردند ، تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازشون تشکر می کردی!
7- وقتی که 7 ساله بودی، اونا، برات وسائل بازی بيس بال خريدند ، تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازشون تشکر کردی!
8- وقتی که 8 ساله بودی، اونا، برات بستنی خريد ند ، تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازشون تشکر کردی!
9- وقتی که 9 ساله بودی، اونا، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداختند ، تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازشون تشکر کردی!
10- وقتی که 10 ساله بودی، اونا، تمام روز رو رانندگی کردند تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببرند ، تو هم، ازشون تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
11- وقتی که 11 ساله بودی، اونا تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما بردند، تو هم، ازشون تشکر کردی، ازشون خواستی که در يه رديف ديگه بشينند!
12- وقتی که 12 ساله بودی، اونا تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشتند ، تو هم، ازشون تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بروند!
13- وقتی که 13 ساله بودی، اونا بهت پيشنهاد دادند که موهاتو اصلاح کنی ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با گفتن اين جمله: شما اصلاً سليقه ای ندارید!
14- وقتی که 14 ساله بودی، اونا، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کردند، تو هم،ازشون تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
15- وقتی که 15 ساله بودی، اونا از سرِ کار برمی گشتند و می خواستند که تو رو در آغوش بگيرند(ابراز محبت کنند) ، تو هم، ازشون تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! (نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشوند!)
16- وقتی که 16 ساله بودی، اونا بهت ياد دادند که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد دادند) ، تو هم، ازشون تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
17- وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اونا منتظر يه تماس مهم بودند ، تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازشون تشکر کردی!
پ.ن:دوستای عزیز خورده نگیرید کامپیوتر قاطی کرده فعلا درهم بخونید تا بعد .در ضمن ادامه داره
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۲۶ و ساعت 23:41 توسط یاسمن بانو
نظرات (10) | [ بالاي صفحه ]
تو نزديك ترين كسي هستي به روح من
تو نزديك ترين كسي هستي به قلب من
ما هرگز با روح و قلبمان قهر نمي كنيم،
قهر نميكنيم جز با انديشه
و انديشه يك شيئي است اكتسابي
--------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:مواظب خودتتون باشین .
پ.ن:دوستای عزیز پست (من مریضم) فقط یه شوخی بود البته نه همش اما خوب دیگه اونروزا واقعا از بیکاری خسته شده بودم خانوما به دل نگیرن.
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۲۴ و ساعت 00:38 توسط یاسمن بانو
نظرات (3) | [ بالاي صفحه ]
والدـ كودكـ ـبالغ
--------------------------------------------------------------------------------
نمیدونم کدوم یکیتون به وبلاگ ویولت میرید حتما اکثرتون میشناسیدش این مطلب رو تو وبلاگش خوندم حتما شما هم بخونیدش.
--------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : اقا يا خانوم (اااااااااااااا) نميدونم كي بودي يا هستي اما اگر دم از غيرت زدي خيلي بهتر بود كه غيرتت رو هم نشون ميدادي وادرسي يا ايميلي ميزاشتي تا دليلش رو بگم.
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۲۱ و ساعت 16:02 توسط یاسمن بانو
نظرات (4) | [ بالاي صفحه ]
علت ونام مريضی...
نه مثل اینکه کسی نتونسته بفهمه من چمه.........
اگر گفتم تنم میخاره نه اینکه شپش داشته باشم نه برای این میخاره که دلم میخواد غیبت کنم .وفقط یه کاسه نخود چی کم دارم وبه به شروع کن............
انگشتامم درد میکنه همش برای مزاحم شدن اونم از نوع تلفنی اما حیف که نمیشه شمارم میوفته وووووووووووووو
ام از شوخی گذشته تو این دوساله که درسم تموم شده ونشستم تو خونه تازه میفهمم چرا این خانومای خونه دار همش دوست دارن غیبت کنن .همش میخوان که ببینن اون یکی چی خریده چی پوشیده یبا اینکه طلا چی انداخته وووووو
هیچ کسم نیست بهم کمک کنه ( اینو با داد بخونیدا)خسنه شدم یکی یه کار تو کرج یا دم دمای تهران برام پیدا کنه که شدیم من وکار جن وبسم اله............
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۱۹ و ساعت 08:26 توسط یاسمن بانو
نظرات (11) | [ بالاي صفحه ]
من مريض شدم..
سعی کن کسی رو دوست داشته بشی که قلب بزرگی داشته باشد، تا مجبور نشی برای جا گرفتن در قلبش خودت و کوچیک کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
--------------------------------------------------------------------------------
نمیدونم چرا حس میکنم چند روزه که مریضم تازگی نداره ها چند روزه ...........نمیدونم چرا اما انگار واقعا مریضم ..انگشتام درد میکنه تنم میخاره واینکه سرم خیلی درد میکنه .کی میتونه بگه من چمه خودم میدونما میخوام مطمئن بشم
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۱۶ و ساعت 15:34 توسط یاسمن بانو
نظرات (11) | [ بالاي صفحه ]
جهان هستی
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۱۴ و ساعت 15:27 توسط یاسمن بانو
نظرات (9) | [ بالاي صفحه ]
خدایا مراآن ده که
مرا آن به
نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۱/۰۶ و ساعت 00:17 توسط یاسمن بانو
نظرات (6) | [ بالاي صفحه ]
اسمانی
کسی که آسمانی است
مرگ برایش آغاز کامیابی است
بی تردید کامیابی از آن اوست
اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد
جاودانه میشود
وکسی که شب درازش را به خواب می رود
به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود
کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید
و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود
از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد
* جبران خلیل جبران

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home