هشتمين سفر سندباد
بيا ...چشم هايم پر است از حرف های مردمان از ياد رفته و حنجره ام انباشته از اشک های نباريده است...من از تمام راه های نيمه تمام بازگشته ام تا به چون تويی بگويم پشت اين سپيدی که هر روز و هر روز سياهش می کنی چيزی نيست جز همان سپيدی که به انتظار سياه شدن نشسته ! ! خيسم ...تمام راه را با چتر بسته آمدم به اميد برگ های پهن و سبز ...اما راه من از برهوت می گذشت...حالا تو بيا نگاهم را روی بند پهن کن و صدايم را در گنجه بگذار.گيره را فراموش نکنی...باد می آيد...آواره ام نکن!
کاش خبر می شدم که به روز کردی...۳تاپستت رو از دست دادم.
واژه ...
واژه ....
نميفهمند ...
حالا تو بنويس .
من هم مينويسم ...
نه همه ها ...
بعضيها ...
ميدانی ؟
گاهی وقتها< بعضيها > ربط مستقيم پيدا ميکنند به < واژه ها > ...
کاش کاغذهايم را بی رحمانه تر خط خطی کرده بودم
قهوه و لوتوس
پنجشنبه، 15 تير، 1385
من هنوز هم صدای تو و بوی دريا را می نويسم ...
يک شبِ ناشناس از دستانت طعم عسل می چينم
بيهوده گِرد گمشدن می گردی
ای رفته در سايه ٬
نشانی نزديکی تو ٬ با رمز امواج به ساحل می ايد
هنوز هم نمی دانم چرا زير باران رفتن يعنی هجوم زندگی به بيگمانی بودنم . امروز باز هم زير باران رفتم ٬ در هجوم زندگی ٬ خيسِ خيس ...بگذار در بی دليلی لبخندهايم نقشهای ارغوانی به خيالت بپاشم که اين روزها از گذر ثانيه ها ٬ جام های خالی را از سرمستی هايم پر ميکنم . بی دليلی پررنگترين دليل اين ساعتهاست .
وقتی اولين لکه جوهر ٬سپيدی هايم را کاويد ٬ ديگر برای عاشق نبودن دير بود . صدای نفس هايت در کاغذهايم بود مثل صدای دريا در صدف .
من هنوز هم بر لبه کلماتم می ايستم و از صدای نمناک نفس های تو ٬ بوی دريا می گيرم ...من هنوز هم در کاغذهايم می روم و راز تو را از لابلای جوهرهای شن خورده می جويم ...
¤ 1:8 / لوتوس
حرفاتون ( بگو)
سه شنبه، 13 تير، 1385
چيزی از جنس زندگی در رگانم
به خاطر همه اين دوهفته گذشته...
به خاطر تمام مستی ها و هوشياری های روزهای گذشته
به خاطر تمام شب زنده داری ها و روز گردی های گذشته
به خاطر تمام لحظه های با مريم بودن
به خاطر همه دوندگی ها و دل نگرانی های رفته
به خاطر همه ساعتهای برای خود بودن
خوبم...خوبِ خوب .
وقتی صدايی از خيال نازک تو نمی وزد
وقتی ميشوی غايب انتظارهایم
من ميمانم که بشوم ان دختر هميشه بی خيال
يا
دختری از جنس جنگل و دريا ؟!
کاغذهای سپيدم در باد می رقصند
واژه هايم زير غژغژ قلم جان ميگيرند
من به دنبال رابطه ای نرم بين اين دو دور از هم...
دی روزی نه چندان دور
در مه گردنه گدوک
قرارمان را گذاشتم به گردنه جانکاه فراموشی
من بهتر از اين...محکم تر از اين...ارام تر از اين نبوده ام...هرگز.
¤ 2:16 / لوتوس
حرفاتون ( 11)
چهارشنبه، 7 تير، 1385
تسليم دلشوره هايم نمی شوم تا ستاره هايت...
تو نشسته ای در ابی هايت و به دل نگرانی های من گوش ميدهی...
ستاره هايت را روشن و خاموش که ميکنی ٬ هی به دلم ميگويم : ببين ! بيدار است ٬ صدايت را ميشنود .
روز که ميشود از سرِ نمی دانم چراها٬ دلشوره دارم...نگرانم .اما شب که ميشود ارامم ...ميخندم.ستاره هايت روشن و خاموش می شوند .
¤ 13:51 / لوتوس
حرفاتون ( 25)
دوشنبه، 5 تير، 1385
انکه قرمزها را به يغما سپرد از جنس حرفهای تو بود
من که قرمزهایم هرکجایی نبودند ای بی گمان به باد نیستی رفته ...
به کدام قانون بی قانون قرمزهایم را به هرکجایی سفر بی بازگشت سپردی؟
عبور سایه ام هم ممنوع شده از گذرگاههای عاشقی ، عبورمن پیشکش ...من در به در قرمزهایم شده ام که هی قهوه های تلخ را لاجرعه نفس می کشم ، زندگی میکنم .
تو که یادت نمی اید ای تازه به دنیا امده اما من خوب یادم هست ...بادبادکهایم به اسمان نمی رسیدند اما شبیه پروانه که بودند...کلماتم شاعر نمی شدند اما شیرین که بودند...قاصدکهایم صدای ارزو به گوش خدا نمی رساندند اما ارزو که بودند...
تو که یادت نمی اید اما من خوب یادم هست هرچه که بود و نبود ، من که بودم...
نیستم...دیگر نیستم
در اینه که میروم زنی است قرمز گم کرده نشسته کنار زهر کلمات هی با میل های پوسیده نقاب خوشرنگی می بافد....زنی که از ته مانده های تجربه ، محکم ایستادن می خواهد...زنی که هی در قهقهه های بی دلیل ، نفرتش را از چشم دیگران پنهان می کند...زنی که در رفتن های همیشگی ، هیچ وقت چمدانش را نمیگشاید مبادا ترس های خفته سرازیر شوند در ساعتها...
نیستم ، من دیگر من ِ بی خیال نیستم
زنی شده ام که هر حرف و مسیر را صدبار بالا و پایین می کنم مبادا به نقشه ای ببازم...دو سه روزی که بی پروا میشوم و بی حساب میدوم باز به پله اول برمیگردم...تلخ تر میشوم و بیشتر حساب و کتاب میکنم....
نیستم ، من دیگر من ِ همه احساس نیستم
زنی شده ام که در چشمان رهگذران احساسم را منطق کور کرده...
کسی به احوال پرسی قرمزهایم نمی اید ، کسی جای خالیشان را نمی بیند...اینجا کسی نمی اید جزبرای خویشتنش...
هی نگو بدبین شده ام...هی نگو خوشبین باش...قرمزهایم را برده اند ، هنوز طعم شبهای پر و بال سوختنم را مزه مزه میکنم...هنوز هم.
نه ای تازه به دنیا امده ام...نه
ناامید نشده ام...به عشق امیدی ندارم .
به نیمه گمشده ای که هی قصه اش را می خوانی...به همدردی...به همراهی...من به همسفر امیدی ندارم.
ناامید نشده ام
خسته میشوم از گذرگاه های تنهایی اما تنها میروم...من به پاهای تاول زده ام بیشتر از عشق امید دارم...من به خستگی هایم بیشتر از افسانه های تو امیدوارم...
نه عزیز قصه گو
نا امید نیستم فقط قصه هایت را باور ندارم
تو حتی توان بی تاب کردن مرا نداری عزیزکم
ناامید نیستم
جنستان را باور ندارم
¤ 4:45 / لوتوس
حرفاتون ( 14)
شنبه، 3 تير، 1385
زن پراکنده نويس...
ان همه چيز را که به بی همه چيزی فروخت ٬ بی قرار شدم ...
گوشه گوشه اين زندگی ٬ پر شده از تکه تکه پازل اين زن .... يک تکه اينجا و يک تکه انجا ... کمی در دريا و کمی در جنگل ... قطعه ای در خواب افتاده ٬ قطعه ای زير تخت ...چندتا کنار دلواپسی ها ٬ چند تا کمی دورتر از رويا....در پاييز ٬ در تابستان.... اما هيچ کدام در جای خود نيستند .
مثل کولی های دوره گرد شده اين زن ... هيچ جايی برای ماندن پيدا نمی کند . باز هم قصه جديدی از رفتن مينويسم ...کاش تکه هايم انجا نباشد .
پرسه ٬ پرسه ٬ پرسه ...در اتاق ٬ در خيابان ٬ در خود ٬ در کتاب ...همه جا پر شده از قطعه های بی مکان .
پرسه...پرسه...خاطرات تکه تکه شده اند ٬ همه جا هستند ... هرجا ميروم مشتی لحظه های شن شده به چشمانم میپاشند .
فصل ها٬ سايه روشن تمام ميشوند ...بزرگ شده ام ٬ کوچکتر می شوم . تصاوير گذشته سرازير می شوند... يادت نمی ايد که او از دلبستگی هايم قفس ميساخت ؟! ديگر در هيچ قفسی جا نمی شوم ٬ گستاخ شده ام ٬ سرکشی ميکنم ....اين همه ٬ شده سهم تو از من ...
از ماندگار بودنت چيزی جز رد پای توهم نمانده ...باز هم به عادت هميشه من ميروم تا سوالهای بسيار...
وقتی کلمات را دروغين به هم ميبافی ٬ من ميمانم که به کدامين اجبار سخن می گويی ... من به بیکلامی صادقانه قانعم ....
امشب تکه ای از تکه پاره هايم را بر شاخه درخت پشت پنجره ديدم ...از همان روز بارانی جا ماند ...فراموشی مطلق نيست...يادها باز ميگردند .
راستی ٬
دلم ميخواست تو يادی باشی ٬ در فراموشی هايم بازگردی . دلم می خواست بی تابت بودم ...چرا بی تابم نمی کنی ؟ ...دلم می خواست دلتنگ صدايت شوم ٬ زير هجوم کلماتت ارام بخوابم...اما فقط صدايت را کم می اورم....چرا دلتنگم نمی کنی ؟...
دلم می خواست بدانم ٬ دست تو کدام تکه ام را می کَنَد و کدام ساعت شنی را در چشمانم خرد می کند...کدام قطعه بودنم در کجای زندگی تو جا می مانَد ؟!...
روزی ٬
باز ميگردم به گوشه تو ــ جايی که ديگر نيستی ــ
و
لمس قطعه ناجورِ من در تو
بغض می شود
بغضم را بر ميدارم٬ ميروم تا همان کلبه جنگلی که هميشه می خواستم ...
اين اخرين سفرم خواهد بود .
¤ 3:28 / لوتوس
حرفاتون ( 9)
پنجشنبه، 1 تير، 1385
حرفهايم زياد شده اند....
اين روزها...
ميدوم ... ميخندم ...بغض ميکنم و در پاسخ سوالهای بيشمار ِ يک جنس ٬ جز نميدانم و سکوت چيزی ندارم...اين روزها برای رسيدن به گوشه ای پاهايم خسته ميشوند که شايد روی ديگر زندگی ام باشد ...
هنوز نمی دانم در بطری در بسته ای که برايم فرستادی ٬ چه نوشته ای...روی ديگر زندگی را خود بخوان ٬ من فقط ارامم . همين .
اين روزهای بی خيال...
چشمانم را بسته ام و يک نفس ميدوم...می گذارم ترديدهايم پشت لبخندها گم شوند...کنجکاو نشو ٬ به برق نگاهم راضی باش . از خسته شدن هايم خسته ام . تمرين ارامش ميکنم ...دلم برای نوشتن که تنگ می شود ٬ به خودکار مشکی و گوشه روزنامه هم راضيم...دفترم پر شده از حرف ٬ ديگر سفيدی ندارد . در پی شکار فرصتی برای خريد دفتری ديگرم ...
اين روزهای دور ...
صدايت را کم اورده ام . ايميل هايت کوتاه شده و دلتنگی هايت را باور ندارم . ارامم اما هنوز هم بدبينم و در تاريکی ميروم ...چرا حرفی برای باورم نداری ؟! ...دلم تنگ نيست اما هوای کلامت را کرده ٬ هواي صدای قلم و تار و شعرهايت را ...نور ميخواهم .
اين روزها اگر من را ببينی ٬ نمی شناسی . ديگر دو دو تا چهار تا و حساب و کتاب نمی کنم ...خيلی دوست داشتی کمی بی منطق باشم و با احساسم بتازم ...خوب! اين روزها افسارم به دست احساس است و تو نيستی ...
رازم را که نمی خوانی ٬ با منطق سختم بازميگردم...چيزی بگو پيش از انکه باور کنم تو هم مرا نخواهی شناخت ...چيزی بگو ميخواهم با همه گم کردن های بودنم در تاريکی ٬ در نور بايستم...
اين روزهای بی شعر ...
چمدان انتظار بستگی را می کشد
انتها از من نامعلوم تر ...
من از وابستگی می گريزم
ابتدا از خيالم نازک تر ...
حرفی نيست جز چند کلمه دلتنگی
که
پنهان ميشود از چشمانت .
مسير
تشنه تحمل است
¤ 2:50 / لوتوس
حرفاتون ( 13)
چهارشنبه، 24 خرداد، 1385
لبريز شده ام از صبوری ...
انتظارم را خط خطی نمی کنم . جوهر سیاه بر پیکرش می پاشم . شب های انتظارم جریحه دار شده اند . دستانم را از طلسمت می شویم . از دستت نمی دهم چون به دستت نیاوردم . هرگز . مثل دیگر رهگذران . تو را به خیر و سلامت ، ما را به شر و تنهایی ...
با همه اصراری که داشتی ، باز هم تو را جدای از دیگران ندیدم . بزرگترین شباهت تو با همه همین بود ؛ من با بقیه فرق دارم ...این تکرار مشابه همه انسانهای مدعی تفاوت است .
از راه نیامده ات بازگرد
می خواهم ناشناس بمانم
صبرم که لبريز می شود ٬ نامت را پاک می کنم ٬ جای خالی اش را می دهم به خاک . مدفون می شوی . ارام می گيرم ٬ دلم يک فنجان قهوه تلخ می خواهد به سلامتی مراسم خاکسپاريت ...
پ.ن : من که بهت گفتم از بين کاغذهام بيرون نيا...بيرون از کاغذها مثل ادمهای احمقی هستی که حالم رو بهم ميزنی...داری حالم رو بهم ميزنی...
¤ 2:34 / لوتوس
حرفاتون ( 30)
سه شنبه، 23 خرداد، 1385
انتظار همنشينم شده
منتظرم /ارام و خاموش / چشم دوخته ام به بی انتهايی اين انتظار / خودم را به خواب می زنم / تن نمیخرد خواب را / .../
دقت کردی وقتی منتظرم ديگه حتی خيالات هم دست از بازی می کشند ؟! / ميدونی من منتظرم ؟ ...ان هم با يک ذهن خالی و کلافه
¤ 3:0 / لوتوس
تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت
لحظه های غرق در مرداب را
شدت بخشیده
مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من
همچنان در انتظار بهار
.
.
.
alightnights.blogfa.com
فرانک میلر:
"جهنم اینه که هر روز ِ لعنتی از خواب بیدار بشی و حتی ندونی چرا زندهای (چرا اینجائی)."
khoshal shodam didam up kardii
age ejaze bedi linket konam:D
deepblue.blogfa.com
حرفاتون ( 7)
پر شده از انعکاس يک حنجر بی درد
و تو اين پژواک را می خوانی به بيتاب کردنت؟
او نه مه کنار آن کلبه را خوب می بیند
نه بغض فرو خورده ات را.
تازه بغضت را هم که نشانش بدهی
متهم میشوی به احساسات نحیف دخترانه .
.........
ازو دلتنگی طلب نکن.....
يكشنبه، 21 خرداد، 1385
من تو را از جنس حرفهايم می خواهم ...مکتوب .
تو همیشه بین کاغذهایم بودی
نشسته بین چین وشکن های بدخطی ها و خوش خطی هایم
چرا سعی می کنی از دل کلمات شکل انسان به خود بگیری ؟
وقتی رنگ حضور ادمیت میگیری ، نگرانم می کنی
لطفا روی کاغذها ارام بگیر
بیرون نیا
اینجا خبری نیست جز فراموشی دوست داشتن ها
اینجا خبری نیست .
بیرون نیا
بین کاغذها بمان
می خواهم عاشقت باشم
تا همیشه .
من تو را از جنس واژگانم می خواهم
از جنس دوستت دارم ها
در فراموشی اندام ادمی گم نشو
در ندیدن های پیکرهای به جان نشسته
من تو را در بی جانی کاغذها می خواهم
نفس های کاغذی داغ تو در جسم ادمی سرد می شود
بيرون نيا
بگذار بنويسمت
عاشقانه
تا
ابديتِ سياه مشق هايم
¤ 1:44 / لوتوس
پنجشنبه 1/4/1385 - 9:13
معرکهس، فقط همين.
آفتاب که برمیخيزاند،
امواج ساحل يادشان میآيد
که بطری در بستهای را آشکار سازند
آنها بهترين امانتدارانند.......
گل شب بو پنجشنبه 1/4/1385 - 17:19
پيش از آن که در اشک غرقه شوم...چيزی بگوی...هر چه باشد ! بيا! من تمام روزنامه های ديروز را برايت نگه داشته ام با تمام جوهر های سياه که چند روز پيش به باد دادی...بيا برايت کاغذ سفيد آورده ام ! گفته بودم باد همه چيز را پاک می کند
shabboo85.blogfa.com
کاش خبر می شدم که به روز کردی...۳تاپستت رو از دست دادم.
واژه ...
واژه ....
نميفهمند ...
حالا تو بنويس .
من هم مينويسم ...
نه همه ها ...
بعضيها ...
ميدانی ؟
گاهی وقتها< بعضيها > ربط مستقيم پيدا ميکنند به < واژه ها > ...
کاش کاغذهايم را بی رحمانه تر خط خطی کرده بودم
قهوه و لوتوس
پنجشنبه، 15 تير، 1385
من هنوز هم صدای تو و بوی دريا را می نويسم ...
يک شبِ ناشناس از دستانت طعم عسل می چينم
بيهوده گِرد گمشدن می گردی
ای رفته در سايه ٬
نشانی نزديکی تو ٬ با رمز امواج به ساحل می ايد
هنوز هم نمی دانم چرا زير باران رفتن يعنی هجوم زندگی به بيگمانی بودنم . امروز باز هم زير باران رفتم ٬ در هجوم زندگی ٬ خيسِ خيس ...بگذار در بی دليلی لبخندهايم نقشهای ارغوانی به خيالت بپاشم که اين روزها از گذر ثانيه ها ٬ جام های خالی را از سرمستی هايم پر ميکنم . بی دليلی پررنگترين دليل اين ساعتهاست .
وقتی اولين لکه جوهر ٬سپيدی هايم را کاويد ٬ ديگر برای عاشق نبودن دير بود . صدای نفس هايت در کاغذهايم بود مثل صدای دريا در صدف .
من هنوز هم بر لبه کلماتم می ايستم و از صدای نمناک نفس های تو ٬ بوی دريا می گيرم ...من هنوز هم در کاغذهايم می روم و راز تو را از لابلای جوهرهای شن خورده می جويم ...
¤ 1:8 / لوتوس
حرفاتون ( بگو)
سه شنبه، 13 تير، 1385
چيزی از جنس زندگی در رگانم
به خاطر همه اين دوهفته گذشته...
به خاطر تمام مستی ها و هوشياری های روزهای گذشته
به خاطر تمام شب زنده داری ها و روز گردی های گذشته
به خاطر تمام لحظه های با مريم بودن
به خاطر همه دوندگی ها و دل نگرانی های رفته
به خاطر همه ساعتهای برای خود بودن
خوبم...خوبِ خوب .
وقتی صدايی از خيال نازک تو نمی وزد
وقتی ميشوی غايب انتظارهایم
من ميمانم که بشوم ان دختر هميشه بی خيال
يا
دختری از جنس جنگل و دريا ؟!
کاغذهای سپيدم در باد می رقصند
واژه هايم زير غژغژ قلم جان ميگيرند
من به دنبال رابطه ای نرم بين اين دو دور از هم...
دی روزی نه چندان دور
در مه گردنه گدوک
قرارمان را گذاشتم به گردنه جانکاه فراموشی
من بهتر از اين...محکم تر از اين...ارام تر از اين نبوده ام...هرگز.
¤ 2:16 / لوتوس
حرفاتون ( 11)
چهارشنبه، 7 تير، 1385
تسليم دلشوره هايم نمی شوم تا ستاره هايت...
تو نشسته ای در ابی هايت و به دل نگرانی های من گوش ميدهی...
ستاره هايت را روشن و خاموش که ميکنی ٬ هی به دلم ميگويم : ببين ! بيدار است ٬ صدايت را ميشنود .
روز که ميشود از سرِ نمی دانم چراها٬ دلشوره دارم...نگرانم .اما شب که ميشود ارامم ...ميخندم.ستاره هايت روشن و خاموش می شوند .
¤ 13:51 / لوتوس
حرفاتون ( 25)
دوشنبه، 5 تير، 1385
انکه قرمزها را به يغما سپرد از جنس حرفهای تو بود
من که قرمزهایم هرکجایی نبودند ای بی گمان به باد نیستی رفته ...
به کدام قانون بی قانون قرمزهایم را به هرکجایی سفر بی بازگشت سپردی؟
عبور سایه ام هم ممنوع شده از گذرگاههای عاشقی ، عبورمن پیشکش ...من در به در قرمزهایم شده ام که هی قهوه های تلخ را لاجرعه نفس می کشم ، زندگی میکنم .
تو که یادت نمی اید ای تازه به دنیا امده اما من خوب یادم هست ...بادبادکهایم به اسمان نمی رسیدند اما شبیه پروانه که بودند...کلماتم شاعر نمی شدند اما شیرین که بودند...قاصدکهایم صدای ارزو به گوش خدا نمی رساندند اما ارزو که بودند...
تو که یادت نمی اید اما من خوب یادم هست هرچه که بود و نبود ، من که بودم...
نیستم...دیگر نیستم
در اینه که میروم زنی است قرمز گم کرده نشسته کنار زهر کلمات هی با میل های پوسیده نقاب خوشرنگی می بافد....زنی که از ته مانده های تجربه ، محکم ایستادن می خواهد...زنی که هی در قهقهه های بی دلیل ، نفرتش را از چشم دیگران پنهان می کند...زنی که در رفتن های همیشگی ، هیچ وقت چمدانش را نمیگشاید مبادا ترس های خفته سرازیر شوند در ساعتها...
نیستم ، من دیگر من ِ بی خیال نیستم
زنی شده ام که هر حرف و مسیر را صدبار بالا و پایین می کنم مبادا به نقشه ای ببازم...دو سه روزی که بی پروا میشوم و بی حساب میدوم باز به پله اول برمیگردم...تلخ تر میشوم و بیشتر حساب و کتاب میکنم....
نیستم ، من دیگر من ِ همه احساس نیستم
زنی شده ام که در چشمان رهگذران احساسم را منطق کور کرده...
کسی به احوال پرسی قرمزهایم نمی اید ، کسی جای خالیشان را نمی بیند...اینجا کسی نمی اید جزبرای خویشتنش...
هی نگو بدبین شده ام...هی نگو خوشبین باش...قرمزهایم را برده اند ، هنوز طعم شبهای پر و بال سوختنم را مزه مزه میکنم...هنوز هم.
نه ای تازه به دنیا امده ام...نه
ناامید نشده ام...به عشق امیدی ندارم .
به نیمه گمشده ای که هی قصه اش را می خوانی...به همدردی...به همراهی...من به همسفر امیدی ندارم.
ناامید نشده ام
خسته میشوم از گذرگاه های تنهایی اما تنها میروم...من به پاهای تاول زده ام بیشتر از عشق امید دارم...من به خستگی هایم بیشتر از افسانه های تو امیدوارم...
نه عزیز قصه گو
نا امید نیستم فقط قصه هایت را باور ندارم
تو حتی توان بی تاب کردن مرا نداری عزیزکم
ناامید نیستم
جنستان را باور ندارم
¤ 4:45 / لوتوس
حرفاتون ( 14)
شنبه، 3 تير، 1385
زن پراکنده نويس...
ان همه چيز را که به بی همه چيزی فروخت ٬ بی قرار شدم ...
گوشه گوشه اين زندگی ٬ پر شده از تکه تکه پازل اين زن .... يک تکه اينجا و يک تکه انجا ... کمی در دريا و کمی در جنگل ... قطعه ای در خواب افتاده ٬ قطعه ای زير تخت ...چندتا کنار دلواپسی ها ٬ چند تا کمی دورتر از رويا....در پاييز ٬ در تابستان.... اما هيچ کدام در جای خود نيستند .
مثل کولی های دوره گرد شده اين زن ... هيچ جايی برای ماندن پيدا نمی کند . باز هم قصه جديدی از رفتن مينويسم ...کاش تکه هايم انجا نباشد .
پرسه ٬ پرسه ٬ پرسه ...در اتاق ٬ در خيابان ٬ در خود ٬ در کتاب ...همه جا پر شده از قطعه های بی مکان .
پرسه...پرسه...خاطرات تکه تکه شده اند ٬ همه جا هستند ... هرجا ميروم مشتی لحظه های شن شده به چشمانم میپاشند .
فصل ها٬ سايه روشن تمام ميشوند ...بزرگ شده ام ٬ کوچکتر می شوم . تصاوير گذشته سرازير می شوند... يادت نمی ايد که او از دلبستگی هايم قفس ميساخت ؟! ديگر در هيچ قفسی جا نمی شوم ٬ گستاخ شده ام ٬ سرکشی ميکنم ....اين همه ٬ شده سهم تو از من ...
از ماندگار بودنت چيزی جز رد پای توهم نمانده ...باز هم به عادت هميشه من ميروم تا سوالهای بسيار...
وقتی کلمات را دروغين به هم ميبافی ٬ من ميمانم که به کدامين اجبار سخن می گويی ... من به بیکلامی صادقانه قانعم ....
امشب تکه ای از تکه پاره هايم را بر شاخه درخت پشت پنجره ديدم ...از همان روز بارانی جا ماند ...فراموشی مطلق نيست...يادها باز ميگردند .
راستی ٬
دلم ميخواست تو يادی باشی ٬ در فراموشی هايم بازگردی . دلم می خواست بی تابت بودم ...چرا بی تابم نمی کنی ؟ ...دلم می خواست دلتنگ صدايت شوم ٬ زير هجوم کلماتت ارام بخوابم...اما فقط صدايت را کم می اورم....چرا دلتنگم نمی کنی ؟...
دلم می خواست بدانم ٬ دست تو کدام تکه ام را می کَنَد و کدام ساعت شنی را در چشمانم خرد می کند...کدام قطعه بودنم در کجای زندگی تو جا می مانَد ؟!...
روزی ٬
باز ميگردم به گوشه تو ــ جايی که ديگر نيستی ــ
و
لمس قطعه ناجورِ من در تو
بغض می شود
بغضم را بر ميدارم٬ ميروم تا همان کلبه جنگلی که هميشه می خواستم ...
اين اخرين سفرم خواهد بود .
¤ 3:28 / لوتوس
حرفاتون ( 9)
پنجشنبه، 1 تير، 1385
حرفهايم زياد شده اند....
اين روزها...
ميدوم ... ميخندم ...بغض ميکنم و در پاسخ سوالهای بيشمار ِ يک جنس ٬ جز نميدانم و سکوت چيزی ندارم...اين روزها برای رسيدن به گوشه ای پاهايم خسته ميشوند که شايد روی ديگر زندگی ام باشد ...
هنوز نمی دانم در بطری در بسته ای که برايم فرستادی ٬ چه نوشته ای...روی ديگر زندگی را خود بخوان ٬ من فقط ارامم . همين .
اين روزهای بی خيال...
چشمانم را بسته ام و يک نفس ميدوم...می گذارم ترديدهايم پشت لبخندها گم شوند...کنجکاو نشو ٬ به برق نگاهم راضی باش . از خسته شدن هايم خسته ام . تمرين ارامش ميکنم ...دلم برای نوشتن که تنگ می شود ٬ به خودکار مشکی و گوشه روزنامه هم راضيم...دفترم پر شده از حرف ٬ ديگر سفيدی ندارد . در پی شکار فرصتی برای خريد دفتری ديگرم ...
اين روزهای دور ...
صدايت را کم اورده ام . ايميل هايت کوتاه شده و دلتنگی هايت را باور ندارم . ارامم اما هنوز هم بدبينم و در تاريکی ميروم ...چرا حرفی برای باورم نداری ؟! ...دلم تنگ نيست اما هوای کلامت را کرده ٬ هواي صدای قلم و تار و شعرهايت را ...نور ميخواهم .
اين روزها اگر من را ببينی ٬ نمی شناسی . ديگر دو دو تا چهار تا و حساب و کتاب نمی کنم ...خيلی دوست داشتی کمی بی منطق باشم و با احساسم بتازم ...خوب! اين روزها افسارم به دست احساس است و تو نيستی ...
رازم را که نمی خوانی ٬ با منطق سختم بازميگردم...چيزی بگو پيش از انکه باور کنم تو هم مرا نخواهی شناخت ...چيزی بگو ميخواهم با همه گم کردن های بودنم در تاريکی ٬ در نور بايستم...
اين روزهای بی شعر ...
چمدان انتظار بستگی را می کشد
انتها از من نامعلوم تر ...
من از وابستگی می گريزم
ابتدا از خيالم نازک تر ...
حرفی نيست جز چند کلمه دلتنگی
که
پنهان ميشود از چشمانت .
مسير
تشنه تحمل است
¤ 2:50 / لوتوس
حرفاتون ( 13)
چهارشنبه، 24 خرداد، 1385
لبريز شده ام از صبوری ...
انتظارم را خط خطی نمی کنم . جوهر سیاه بر پیکرش می پاشم . شب های انتظارم جریحه دار شده اند . دستانم را از طلسمت می شویم . از دستت نمی دهم چون به دستت نیاوردم . هرگز . مثل دیگر رهگذران . تو را به خیر و سلامت ، ما را به شر و تنهایی ...
با همه اصراری که داشتی ، باز هم تو را جدای از دیگران ندیدم . بزرگترین شباهت تو با همه همین بود ؛ من با بقیه فرق دارم ...این تکرار مشابه همه انسانهای مدعی تفاوت است .
از راه نیامده ات بازگرد
می خواهم ناشناس بمانم
صبرم که لبريز می شود ٬ نامت را پاک می کنم ٬ جای خالی اش را می دهم به خاک . مدفون می شوی . ارام می گيرم ٬ دلم يک فنجان قهوه تلخ می خواهد به سلامتی مراسم خاکسپاريت ...
پ.ن : من که بهت گفتم از بين کاغذهام بيرون نيا...بيرون از کاغذها مثل ادمهای احمقی هستی که حالم رو بهم ميزنی...داری حالم رو بهم ميزنی...
¤ 2:34 / لوتوس
حرفاتون ( 30)
سه شنبه، 23 خرداد، 1385
انتظار همنشينم شده
منتظرم /ارام و خاموش / چشم دوخته ام به بی انتهايی اين انتظار / خودم را به خواب می زنم / تن نمیخرد خواب را / .../
دقت کردی وقتی منتظرم ديگه حتی خيالات هم دست از بازی می کشند ؟! / ميدونی من منتظرم ؟ ...ان هم با يک ذهن خالی و کلافه
¤ 3:0 / لوتوس
تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت
لحظه های غرق در مرداب را
شدت بخشیده
مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من
همچنان در انتظار بهار
.
.
.
alightnights.blogfa.com
فرانک میلر:
"جهنم اینه که هر روز ِ لعنتی از خواب بیدار بشی و حتی ندونی چرا زندهای (چرا اینجائی)."
khoshal shodam didam up kardii
age ejaze bedi linket konam:D
deepblue.blogfa.com
حرفاتون ( 7)
پر شده از انعکاس يک حنجر بی درد
و تو اين پژواک را می خوانی به بيتاب کردنت؟
او نه مه کنار آن کلبه را خوب می بیند
نه بغض فرو خورده ات را.
تازه بغضت را هم که نشانش بدهی
متهم میشوی به احساسات نحیف دخترانه .
.........
ازو دلتنگی طلب نکن.....
يكشنبه، 21 خرداد، 1385
من تو را از جنس حرفهايم می خواهم ...مکتوب .
تو همیشه بین کاغذهایم بودی
نشسته بین چین وشکن های بدخطی ها و خوش خطی هایم
چرا سعی می کنی از دل کلمات شکل انسان به خود بگیری ؟
وقتی رنگ حضور ادمیت میگیری ، نگرانم می کنی
لطفا روی کاغذها ارام بگیر
بیرون نیا
اینجا خبری نیست جز فراموشی دوست داشتن ها
اینجا خبری نیست .
بیرون نیا
بین کاغذها بمان
می خواهم عاشقت باشم
تا همیشه .
من تو را از جنس واژگانم می خواهم
از جنس دوستت دارم ها
در فراموشی اندام ادمی گم نشو
در ندیدن های پیکرهای به جان نشسته
من تو را در بی جانی کاغذها می خواهم
نفس های کاغذی داغ تو در جسم ادمی سرد می شود
بيرون نيا
بگذار بنويسمت
عاشقانه
تا
ابديتِ سياه مشق هايم
¤ 1:44 / لوتوس
پنجشنبه 1/4/1385 - 9:13
معرکهس، فقط همين.
آفتاب که برمیخيزاند،
امواج ساحل يادشان میآيد
که بطری در بستهای را آشکار سازند
آنها بهترين امانتدارانند.......
گل شب بو پنجشنبه 1/4/1385 - 17:19
پيش از آن که در اشک غرقه شوم...چيزی بگوی...هر چه باشد ! بيا! من تمام روزنامه های ديروز را برايت نگه داشته ام با تمام جوهر های سياه که چند روز پيش به باد دادی...بيا برايت کاغذ سفيد آورده ام ! گفته بودم باد همه چيز را پاک می کند
shabboo85.blogfa.com

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home