plato

Wednesday, July 05, 2006

خلوت گاه من

خدايا !
راهنمايم کن، زيرا که ميدانم تو بهترين راهنما هستي،
راه و روش خوب زندگي کردن رو بهم بياموز،
کاري کن که حرف دروغي بر زبان نياورم هر چند اندک و کوتاه....

اينجا گوشه ي کوچکي از ميعادگاه تنهايي منه! روي اين تکه مقواي سياه که روي ديواري با رنگ زرد قرار دارد، دنياي کاغذ سفيد با نوشت هاي مختلف وجود دارد، من با تمام نوشته هاي اين تکه مقوا گاهي خنديده ام، آرام گرفته ام، بغض کرده ام و حتي گذاشته اشکهايم سرازير شود و گاهي با بعضي از آنها روزها تنهاييم را سپري کرده ام، اينجا روي اين مقواي سياه که قسمت کوچکي از ميعادگاه منه، لابه لاي اين ديوارها نام تو را بارها تکرار کرده ام، آنقدر که حتي ديوارهاي اتاق هم نام تو را روي خود حک کرده اند...

در عمق چشمان تو نميدانم چه چيزي ديدم که اينگونه در پي اش ميدوم و التماس مي کنم که بماني و من هي زل بزنم به چشمهاي تو که نيستي...
مي خندم! کسي چه ميداند من چه ديده ام، چه کشيده ام و چه شنيده ام، که نوشتن شده سهم من از زندگي، کسي چه ميداند اين دستهاي ظريف و بي کس در هجوم اين واژه ها گاهي خُــرد ميشوند، و توان کشيدن اين همه واژه رو ندارند، کسي چه ميداند من براي ريختن اينهمه احساس توي اين واژه ها چه دردهاي رو که تحمل نمي کنم، کسي چه ميداند که پشت اين همه واژه چه عالمي است، کسي چه ميداند که من چقدر ناز اين واژه ها را کشيده ام تا بتوانم تو را به تصوير بکشم... کسي چه ميداند بي تو اين روزها چقدر سخت ميگذرد... هيچ کس، هيچ چيز نميداند...

پ ن 1: ميداني دلم ميخواهد اينجا باشي، اينجا درست در کنار من و من همه آنچه را که برايت نوشتم با صداي بلند بخوانم، و با چشمهایت با من حرف بزنی، و من آنقدر بلند فرياد بزنم که باورم شود که تو اينجايي آنقدر بلند که حسرت روزهايي را که مي نوشتم بي تو، را فراموش کنم. (عکس دیوار اتاق خودم).
پ ن 2 : میشود کمی دست مرا بگیری؟ طوری که انگار هیچوقت آن را رها نمی کنی، میشود دست مرا آنقدر محکم در دستانت فشار دهی که انگشتانم یکی یکی خُرد شود و من با صدای خُرد شدن انگشتانم از ته دل بخندم و اینطوری ایمان بیاورم که هستی؟ میشود نگاهم کنی؟ آنقدر عمیق که نور چشمانت در چشمان من یکی شود و همه دنیا را با نور چشمان تو ببینم؟ میشود روزی بیایی و مرا با خود از اینجا ببری؟ میشود...؟
پ ن 3 :فقط بچه هاند که میدانند پی چی می گردند. بجه هاند که کلی صرف یک عروسک پارچه یی می کنند و عروسک برایشان آن قدر اهمیت پیدا می کند که اگر یکی آن را از شان کش برود میزنند زیر گریه... (شازده کوچولو- آنتوان دوسن تگزوپری – ترجمه احمد شاملو)
پ ن 4: و نام خدا رو یاد کن و به کلی از غیر او علاقه ببر و به او پرداز. (مزمل/8)

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home