plato

Wednesday, July 05, 2006

من و خدا

یا عماد من لا عماد له






حق با تو بود/ می بایست می خوابیدم/ اما چیزی خوابم را آشفته کرده است/ می شنوی؟!
انگار صدای شیون می آید.... (حسین پناهی)

توی بلندترین جای دنیا نشسته ام و داشتم به این فکر میکردم، چی میشد الان خدا می آمد پایین از اون بالا و می شست اینجا روبروی من، و با هم حرف میزدیم، درسته که الان اون صدام رو می شنوه، ولی دلم میخواست چشم تو چشم هم میدوختیم و حرف میزدیم، بهش می گفتم، خدایا چی میشه که یه روزها و یه لحظه های آنقدر نزدیک بمن هستی، که میتوانم صدای نفسهاتو رو بشنوم، و گرمای نگاهت رو حس کنم، و حتی گرمای تنت رو، ولی یه روزهای آنقدر بهم دوری، که اصلا نمیتونم تصور کنم وجود داری، چی میشد همین الان که دارم بهت فکر می کنم و صداتون میکنم جوابم رو میدادی؟

من به اندازه هر نفسی که می کشم، / تو را صدا می کنم...

میدونی چیه این روزها یه خدای خیلی بزرگ میخوام، یه خدای خیلی پررنگ، حتی از خدای اون شبان که با موسی هم حرف زد پررنگتر، از خدای ابراهیم که آتش رو براش گلستان کرد قویتر، از خدای نوح و عیسی هم عظیمتر، یه خدای که علی ذره ای بهش شک و تردید نکرد، چون میدونست خداوند اون بی شک بزرگترین خداوندی که میتونه باشه، یه خدایی مثل خدایی علی عظیم و مهربان و بزرگ میخوام...!
---------------------------------------------------------------------------
پ ن 1: نوشته گفنگوهای شبانه من و خدایم. عکس برای خودم.
پ ن 2: نــاممکن است از خــدا سخن گفتــن و بی درنگ دچار یاوه گویی های ابلهانه شدن. هرگز نمی توانیم از خدا چیزی بگوییم، فقط می توانیم با او و برای او حرف بزنیم. اگر این جمله به نظر دیوانه وار یا پرمدعا می آید، می توانیم برای بهتر فهمیدن آن، کلمه "خدا" را با کلمه ای هم تر از آن یعنی "عشق" چنین جا به جا کنیم: ناممکن است از عشق سخن گفتن و بی درنگ دچار یاوه گویی های ابلهانه نشدن. نمیتوانیم از عشق چیزی بگوییم فقط می توانیم با او و برای او حرف بزنیم. (کریستین بوبن)
پ ن 3 : همانا من پرورگار تو هستم. کفش هایت را از پا بیرون آرا که تو در وادی مقدس طوی هستی و من تو را برگزیده ام، پس به آن چه وحی می شود گوش بسپار. (سوره طه / آیه 12)

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home